دفتر شعر
۱۴۲ شعر در این دفتر
در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی راپس از مدت شنیدم نغمه های ساربانی را
ترا نادان امید غمگساریها ز افرنگ استدل شاهین نسوزد بهر آن مرغی که در چنگ است
بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشوکه نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو
جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئی که راز است اینیکی خود را بتارش زن که تو مضراب و ساز است این
از داغ فراق او در دل چمنی دارمای لالهٔ صحرائی با تو سخنی دارم
به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدمهمه ذوق و شوق دیدم همه آه و ناله دیدم
این هم جهانی آن هم جهانیاین بیکرانی آن بیکرانی
بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لالههزاران ناله خیزد از دل پرکاله پرکاله
صورت گری که پیکر روز و شب آفریداز نقش این و آن بتماشای خود رسید
باز این عالم دیرینه جوان میبایستبرگ کاهش صفت کوه گران میبایست
لاله این گلستان داغ تمنائی نداشتنرگس طناز او چشم تماشائی نداشت
هنگامه را که بست درین دیر دیر پایزناریان او همه نالنده همچو نای
ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغدر من نگر که میدهم از زندگی سراغ
من بندهٔ آزادم عشق است امام منعشق است امام من عقل است غلام من
کم سخن غنچه که در پردهٔ دل رازی داشتدر هجوم گل و ریحان غم دم سازی داشت
خود را کنم سجودی ، دیر و حرم نماندهاین در عرب نمانده آن در عجم نمانده
به سواد دیدهٔ تو نظر آفریدهام منبه ضمیر تو جهانی دگر آفریدهام من
ز جان خاور آن سوز کهن رفتدمش واماند و جان او ز تن رفت
گفت با یزدان مه گیتی فروزتاب من شب را کند مانند روز
مرگ ها اندر فنون بندگیمن چه گویم از فسون بندگی
در غلامی عشق و مذهب را فراقانگبین زندگانی بد مذاق
یک زمان با رفتگان صحبت گزینصنعت آزاد مردان هم ببین