دفتر شعر
۱۴۲ شعر در این دفتر
جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد استولی چشمی که بینا شد نگاهش بر دل افتاد است
نیابی در جهان یاری که داند دلنوازی رابخود گم شو نگه دار آبروی عشق بازی را
علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیستواماندهٔ راهی هست آوارهٔ راهی نیست
چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردنهمین خاک سیه را جلوه گاهی میتوان کردن
کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پیبنور دیگران افروختی پیمانه پی در پی
عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل استجلوهٔ او آشکار از پردهٔ آب و گل است
بیا که خاوریان نقش تازهای بستنددگر مرو به طواف بتی که بشکستند
عشق را نازم که بودش را غم نابود نیکفر او زنار دار حاضر و موجود نی
بر دل بیتاب من ساقی می نابی زندکیمیا ساز است و اکسیری بسیمابی زند
فروغ خاکیان از نوریان افزون شود روزیزمین از کوکب تقدیر ما گردون شود روزی
ز رسم و راه شریعت نکرده ام تحقیقجز اینکه منکر عشق است کافر و زندیق
از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلبهم ز خدا خودی طلب هم ز خودی خدا طلب
بینی جهان را خود را نبینیتا چند نادان غافل نشینی
من هیچ نمیترسم از حادثهٔ شبهاشبها که سحر گردد از گردش کوکبها
تو کیستی ز کجائی که آسمان کبودهزار چشم براه تو از ستاره گشود
دیار شوق که درد آشناست خاک آنجابه ذره ذره توان دیده جان پاک آنجا
می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیستپیش صاحب نظران حور و جنان چیزی نیست
قلندران که به تسخیر آب و گل کوشندز شاه باج ستانند و خرقه می پوشند
دو دسته تیغم و گردون برهنه ساخت مرافسان کشیده بروی زمانه آخت مرا
مثل شرر ذره را تن به تپیدن دهمتن به تپیدن دهم بال پریدن دهم
خودی را مردمآمیزی دلیل نارساییهاتو ای درد آشنا بیگانه شو از آشناییها
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شماای جوانان عجم جان من و جان شما
دم مرا صفت باد فرودین کردندگیاه را ز سرشکم چو یاسمین کردند
گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهدسخن دراز کند لذت نظر ندهد