دفتر شعر
۱۴۲ شعر در این دفتر
خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برونکاروان زین وادی دور و دراز آید برون
ز سلطان کنم آرزوی نگاهیمسلمانم از گل نسازم الهی
با نشئه درویشی در ساز و دمادم زنچون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن
هوس هنوز تماشا گر جهانداری استدگر چه فتنه پس پرده های زنگاری است
فرشته گرچه برون از طلسم افلاک استنگاه او بتماشای این کف خاک است
عرب که باز دهد محفل شبانه کجاستعجم که زنده کند رود عاشقانه کجاست
مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموزدامان گل و لاله کشیدن دگر آموز
ای غنچهٔ خوابیده، چو نرگس نگران خیزکاشانهٔ ما رفت به تاراج غمان خیز
جهان ما همه خاک است و پی سپر گرددندانم اینکه نفسهای رفته بر گردد
باز بر رفته و آینده نظر باید کردهله برخیز که اندیشه دگر باید کرد
خیال من به تماشای آسمان بود استبدوش ماه به آغوش کهکشان بود است
از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیستپیش محفل جز بم و زیر و مقام و راه نیست
شراب میکدهٔ من نه یادگار جم استفشردهٔ جگر من به شیشهٔ عجم است
لاله صحرایم از طرف خیابانم بریددر هوای دشت و کهسار و بیابانم برید
سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسیدجلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید
عاشق آن نیست که لب گرم فغانی داردعاشق آنست که بر کف دو جهانی دارد
درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر استبشاخ گل دگر است و به آشیان دگر است
ما از خدای گم شدهایم او به جستجوستچون ما نیازمند و گرفتار آرزوست
خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناباز جفای دهخدایان کشت دهقانان خراب
گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برونتا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون
گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذرز گلشن و قفس و دام و آشیانه گذر
زندگی در صدف خویش گهر ساختن استدر دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهیکه از اندیشه برتر می پرد آه سحر گاهی
گنهکار غیورم مزد بیخدمت نمیگیرماز آن داغم که بر تقدیر او بستند تقصیرم