دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
خیال من به تماشای آسمان بود استبدوش ماه و به آغوش کهکشان بود است
آدمی اندر جهان هفت رنگهر زمان گرم فغان مانند چنگ
زندگی از لذت غیب و حضوربست نقش این جهان نزد و دور
فروغ مشت خاک از نوریان افزون شود روزیزمین ازکوکب تقدیر او گردون شود روزی
عشق شور انگیز بی پروای شهرشعلهٔ او میرد از غوغای شهر
از کلامش جان من بیتاب شددر تنم هر ذره چون سیماب شد
عقل تو حاصل حیات ، عشق تو سر کائناتپیکر خاک خوش بیا ، این سوی عالم جهات
این زمین و آسمان ملک خداستاین مه و پروین همه میراث ماست
من چوکوران دست بر دوش رفیقپا نهادم اندر آن غار عمیق
ذات حق را نیست این عالم حجابغوطه را حایل نگردد نقش آب
مرد عارف گفتگو را در ببستمست خود گردید و از عالم گسست
ترسم که تو میرانی زورق به سراب اندرزادی به حجاب اندر میری به حجاب اندر
رومی آن عشق و محبت را دلیلتشنه کامان را کلامش سلسبیل
«توبه آوردن زن رقاصهٔ عشوه فروش»گوتم
اهریمناز تو مخلوقات من نالان چو نی
رویای حکیم تولستویدر میان کوهسار هفت مرگ
نوحهٔ روح ابوجهل در حرم کعبهسینهٔ ما از محمد داغ داغ
مشت خاکی کار خود را برده پیشدر تماشای تجلی های خویش
لرد مغرب آن سراپا مکر و فناهل دین را داد تعلیم وطن
صاحب سرمایه از نسل خلیلیعنی آن پیغمبری بی جبرئیل
غربیان را زیرکی ساز حیاتشرقیان را عشق راز کائنات
در دو عالم هر کجا آثار عشقابن آدم سری از اسرار عشق
بندهٔ حق بی نیاز از هر مقامنی غلام او را نه او کس را غلام
سر گذشت آدم اندر شرق و غرببهر خاکی فتنه های حرب و ضرب