دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
گفت حکمت را خدا خیر کثیرهر کجا این خیر را بینی بگیر
منزل و مقصود قرآن دیگر استرسم و آئین مسلمان دیگر است
این گل و لاله تو گویی که مقیمند همهراهپیماصفت موج نسیمند همه
در میان ما و نور آفتاباز فضای تو بتو چندین حجاب
آن هوای تند و آن شبگون سحاببرق اندر ظلمتش گم کرده تاب
آدم این نیلی تتق را بر دریدآنسوی گردون خدائی را ندید
پیر روم آن صاحب «ذکر جمیل»ضرب او را سطوت ضرب خلیل
برق بیتابانه رخشید اندر آبموجها بالید و غلطید اندر آب
چشم را یک لحظه بستم اندر آباندکی از خود گسستم اندر آب
پیر مردی ریش او مانند برفسالها در علم و حکمت کرده صرف
مرغدین و آن عمارات بلندمن چه گویم زان مقام ارجمند
در گذشتیم از هزاران کوی و کاخبر کنار شهر میدان فراخ
ای زنان ای مادران ای خواهرانزیستن تا کی مثال دلبران
من فدای این دل دیوانهایهر زمان بخشد دگر ویرانهای
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیستتجلی دگری در خور تقاضا نیست
«بیا که قاعدهٔ آسمان بگردانیمقضا بگردش رطل گران بگردانیم
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به روشرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
از مقام مؤمنان دوری چرایعنی از فردوس مهجوری چرا
صحبت روشندلان یک دم ، دو دمآن دو دم سرمایهٔ بود و عدم
ای خداوند صواب و ناصوابمن شدم از صحبت آدم خراب
پیر رومی آن امام راستانآشنای هر مقام راستان
آنچه دیدم می نگنجد در بیانتن ز سهمش بیخبر گردد ز جان
آسمان شق گشت و حوری پاک زادپرده را از چهره خود بر گشاد
شمع جان افسرد در فانوس هندهندیان بیگانه از ناموس هند