دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
«نی عدم ما را پذیرد نی وجودوای از بی مهری بود و نبود
هر کجا استیزه ی بود و نبودکس نداند سر این چرخ کبود
در گذشتم از حد این کائناتپا نهادم در جهان بی جهات
گفتم این کاشانه ئی از لعل نابآنکه میگیرد خراج از آفتاب
حرف رومی در دلم سوزی فکندآه پنجاب آن زمین ارجمند
زنده روداز تو خواهم سر یزدان را کلید
حوریان را در قصور و در خیامناله من دعوت سوز تمام
نادر ، ابدالی ، سلطان شهیدرفت در جانم صدای برتری
«دست را چون مرکب تیغ و قلم کردی مدارهیچ غم گر مرکب تن لنگ باشد یا عرن
حقیقت حیات و مرگ و شهادترود کاویری یکی نرمک خرام
شیشهٔ صبر و سکونم ریز ریزپیر رومی گفت در گوشم که خیز
به آدمی نرسیدی ، خدا چه میجوییز خود گریختهای آشنا چه میجویی
گرچه جنت از تجلی های اوستجان نیاساید به جز دیدار دوست
سخنی به نژاد نواین سخن آراستن بیحاصل است