دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
دل ما، بیدلان بردند و رفتندمثال شعله، افسردند و رفتند
سخنها رفت از بود و نبودممن از خِجْلَت، لبِ خود، کم گشودم
دلِ من، در گُشادِ چون و چند استنگاهش، از مه و پروین بلند است
چه شور است این که در آب و گِل افتاد؟ز یک دل، عشق را صد مشکل افتاد
جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟جمالش، جلوهٔ بیپردهٔ کیست؟
دلِ بیقیدِ من، در پیچ و تابیستنصیبِ من، عِتابی یا خِطابیست
صبنت الکاس عنا ام عمرووکان الکاس مجراها الیمینا
به خود پیچیدگان در دل اسیرندهمه دردند و درمانناپذیرند
رَوَم راهی که او را مَنْزِلی نیستاز آن تخمی که ریزم، حاصلی نیست
میِ من از تُنُکجامان نگه دارشرابِ پخته از خامان نگه دار
تو را این کشمکش اندر طلب نیستتو را این درد و داغ و تاب و تب نیست
ز من هنگامهای وه این جهان رادگرگون کن زمین و آسمان را
جهانی تیرهتر با آفتابیصَواب او سراپا ناصَوابی
غلامم، جز رضای تو نجویمجز آن راهی که فرمودی، نپویم
دلی در سینه دارم بیسرورینه سوزی در کفِ خاکم، نه نوری
چه گویم قصهٔ دین و وطن راکه نتوان فاش گفتن این سخن را
مسلمانی که در بندِ فرنگ استدلش در دستِ او آسان نیاید
نخواهم این جهان و آن جهان رامرا این بس که دانم رمزِ جان را
چه میخواهی از این مرد تنآسای؟به هر بادی که آمد رفتم از جای
به آن قوم از تو میخواهم گشادیفقیهش بییقینی، کمسوادی
نگاهِ تو، عتابآلود تا چند؟بتان حاضر و موجود تا چند؟
سرود رفته باز آید که ناید؟نسیمی از حجاز آید که ناید؟
اگر میآید آن دانای رازیبده او را نوای دلگدازی
متاعِ من، دلِ دردآشنای استنصیبِ من، فغانِ نارسای است