دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
دل از دست کسی بردن نداندغم اندر سینه پروردن نداند
دلِ ما از کنارِ ما رمیدهبه صورت مانده و معنی ندیده
نداند جبرئیل این های و هو راکه نشناسد مقامِ جستوجو را
شبِ این انجمن آراستم منچو مَه از گردشِ خود کاستم من
چنین دور آسمان کم دیده باشدکه جبرئیل امین را دل خراشد
عطا کن شورِ رومی، سوزِ خسروعطا کن صدق و اخلاصِ سنایی
مسلمان، فاقه مست و ژندهپوش استز کارش جبرئیل اندر خروش است
دگر ملت که کاری پیش گیرددگر ملت که نوش از نیش گیرد
دگر قومی که ذکر لاالهشبرآرد از دل شب صبحگاهش
جهان تست در دست خسی چندکسان او به بند ناکسی چند
مریدی فاقه مستی گفت با شیخکه یزدان را ز حالِ ما خبر نیست
دگرگون کشور هندوستان استدگرگون آن زمین و آسمان است
ز محکومی مسلمان خودفروش استگرفتارِ طلسمِ چشم و گوش است
یکی اندازه کن سود و زیان راچو جنت جاودانی کن جهان را
تو میدانی حیاتِ جاودان چیست؟نمیدانی که مرگِ ناگهان چیست؟
به پایان چون رسد این عالَمِ پیرشود بیپرده هر پوشیده تقدیر
بدن وامانده و جانم در تک و پوستسوی شهری که بطحا در ره اوست
«الا یا خیمگی خیمه فروهلکه پیشاهنگ بیرون شد ز منزل»
نگاهی داشتم بر جوهر دلتپیدم ، آرمیدم در بر دل
ندانم دل شهید جلوه کیستنصیب او قرار یک نفس نیست
مپرس از کاروان جلوه مستانز اسباب جهان برکنده دستان
به این پیری ره یثرب گرفتمنوا خوان از سرود عاشقانه
گناه عشق و مستی عام کردنددلیل پختگان را خام کردند
چه پرسی از مقامات نوایمندیمان کم شناسند از کجایم