دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
سحر با ناقه گفتم نرم تر روکه راکب خسته و بیمار و پیر است
مهار ای ساربان او را نشایدکه جان او چو جان ما بصیر است
نم اشک است در چشم سیاهشدلم سوزد ز آه صبحگاهش
چه خوش صحرا که در وی کاروانهادرودی خواند و محمل براند
چه خوش صحرا که شامش صبح خند استشبش کوتاه و روز او بلند است
امیر کاروان آن اعجمی کیست؟سرود او به آهنگ عرب نیست
مقام عشق و مستی منزل اوستچه آتش ها که در آب و گل اوست
غم پنهاں که بی گفتن عیان استچو آید بر زبان یک داستان است
به راغان لاله رست از نو بهارانبه صحرا خیمه گستردند یاران
گهی شعر عراقی را بخوانمگهی جامی زند آتش به جانم
غم راهی نشاط آمیزتر کنفغانش را جنون انگیزتر کن
بپا ای هم نفس باهم بنالیممن و تو کشته شان جمالیم
حکیمان را بها کمتر نهادندبه نادان جلوه مستانه دادند
جهان چار سو اندر بر منهوای لامکان اندر سر من
درین وادی زمانی جاودانیزخاکش بی صور روید معانی
مسلمان آن فقیر کج کلاهیرمید از سینه او سوز آهی
تب و تاب دل از سوز غم تستنوای من ز تاثیر دم تست
شب هندی غلامان را سحر نیستبه این خاک آفتابی را گذر نیست
چه گویم زان فقیری دردمندیمسلمانی به گوهر ارجمندی
چسان احوال او را بر لب آرمتو می بینی نهان و آشکارم
هنوز این چرخ نیلی کج خرام استهنوز این کاروان دور از مقام است
نماند آن تاب و تب در خون نابشنروید لاله از کشت خرابش
دل خود را اسیر رنگ و بو کردتهی از ذوق و شوق و آرزو کرد
بروی او در دل ناگشادخودی اندر کف خاکش نزاده