دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
گریبان چاک و بی فکر رفو زیستنمی دانم چسان بی آرزو زیست
حق آن ده که « مسکین و اسیر» استفقیر و غیرت او دیر میر است
دگر پاکیزه کن آب و گل اوجهانی آفرین اندر دل او
عروس زندگی در خلوتش غیرکه دارد در مقام نیستی سیر
به چشم او نه نور و نی سرور استنه دل در سینهٔ او ناصبور است
مسلمان زاده و نامحرم مرگز بیم مرگ لرزان تا دم مرگ
ملوکیت سراپا شیشه بازی استازو ایمن نه رومی نی حجازی است
تن مرد مسلمان پایدار استبنای پیکر او استوار است
مسلمان شرمسار از بی کلاهی استکه دینش مرد و فقرش خانقاهی است
مپرس از من که احوالش چسان استزمینش بدگهر چون آسمان است
به چشمش وانمودم زندگی راگشودم نکته فردا و دی را
مسلمان گرچه بی خیل و سپاهی استضمیر او ضمیر پادشاهی است
متاع شیخ اساطیر کهن بودحدیث او همه تخمین و ظن بود
دگرگون کرد لادینی جهان راز آثار بدن گفتند جان را
حرم از دیر گیرد رنگ و بوئیبت ما پیرک ژولیده موئی
فقیران تا به مسجد صف کشیدندگریبان شهنشاهان دریدند
مسلمانان به خویشان در ستیزندبجز نقش دوئی بر دل نریزند
جبین را پیش غیر الله سودیمچو گبران در حضور او سرودیم
بدست می کشان خالی ایاغ استکه ساقی را به بزم من فراغ است
سبوی خانقاهان خالی از میکند مکتب ره طی کرده را طی
مسلمانم غریب هر دیارمکه با این خاکدان کاری ندارم
به آن بالی که بخشیدی ، پریدمبه سوز نغمه های خود تپیدم
شبی پیش خدا بگریستم زارمسلمانان چرا زارند و خوارند
نگویم از فرو فالی که بگذشتچه سود از شرح احوالی که بگذشت