دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
نگهبان حرم معمار دیر استیقینش مرده و چشمش به غیر است
ز سوز این فقیر ره نشینیبده او را ضمیر آتشینی
گهی افتم گهی مستانه خیزمچو خون بی تیغ و شمشیری بریزم
مرا تنهائی و آه و فغان بهسوی یثرب سفر بی کاروان به
پریدم در فضای دلپذیرشپرم تر گشت از ابر مطیرش
به آن رازی که گفتم پی نبردندز شاخ نخل من خرما نخوردند
نه شعر است اینکه بر وی دل نهادمگره از رشتهء معنی گشادم
تو گفتی از حیات جاودان گویبگوش مرده ئی پیغام جان گوی
رخم از درد پنهان زعفرانیتراود خون ز چشم ارغوانی
زبان ما غریبان از نگاهیستحدیث دردمندان اشک و آهیست
خودی دادم ز خود نامحرمی راگشادم در گل او زمزمی را
درون ما به جز دود نفس نیستبجز دست تو ما را دست رس نیست
غریبی دردمندی نی نوازیز سوز نغمهء خود در گدازی
نم و رنگ از دم بادی نجویمز فیض آفتاب تو به رویم
در آن دریا که او را ساحلی نیستدلیل عاشقان غیر از دلی نیست
مران از در که مشتاق حضوریماز آن دردی که دادی نا صبوریم
به افرنگی بتان دل باختم منز تاب دیریان بگداختم من
می از میخانهٔ مغرب چشیدمبجان من که درد سر خریدم
فقیرم از تو خواهم هر چه خواهمدل کوهی ، خراش از برگ کاهم
نه با ملا نه با صوفی نشینمتو میدانی که من آنم ، نه اینم
دل ملا گرفتار غمی نیستنگاهی هست ، در چشمش نمی نیست
سر منبر کلامش نیشدار استکه او را صد کتاب اندر کنار است
دل صاحبدلان او برد یا من؟پیام شوق او آورد یا من؟
غریبم در میان محفل خویشتو خود گو با که گویم مشکل خویش