دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
دل خود را بدست کس ندادمگره از روی کار خود گشادم
همان سوز جنون اندر سر منهمان هنگامه ها اندر بر من
هنوز این خاک دارای شرر هستهنوز این سینه را آه سحر هست
نگاهم زآنچه بینم بی نیاز استدل از سوز درونم در گداز است
مرا در عصر بی سوز آفریدندبخاکم جان پر شوری دمیدند
نگیرد لاله و گل رنگ و بویمدرون سینه ام مرد آرزویم
من اندر مشرق و مغرب غریبمکه از یاران محرم بی نصیبم
طلسم علم حاضر را شکستمربودم دانه و دامش گسستم
به چشم من نگه آوردهٔ تستفروغ «لااله» آوردهٔ تست
چو خود را در کنار خود کشیدمبه نور تو مقام خویش دیدم
درین عالم بهشت خرمی هستبشاخ او ز اشک من نمی هست
بده او را جوان پاکبازیسرورش از شراب خانه سازی
بیا ساقی بگردان جام می راز می سوزنده تر کن سوز نی را
جهان از عشق و عشق از سینه تستسرورش از می دیرینهٔ تست
مرا این سوز از فیض دم تستبه تاکم موج می از زمزم تست
درین بتخانه دل با کس نبستمولیکن از مقام خود گسستم
دمید آن لاله از مشت غبارمکه خونش می تراود از کنارم
حضور ملت بیضا تپیدمنوای دل گدازی آفریدم
بصدق فطرت رندانهء منبسوز آه بیتابانه من
دلی برکف نهادم ، دلبری نیستمتاعی داشتم ، غارتگری نیست
چو رومی در حرم دادم اذان منازو آموختم اسرار جان من
گلستانی ز خاک من بر انگیزنم چشمم بخون لاله آمیز
مسلمان تا بساحل آرمید استخجل از بحر و از خود نا امید است
که گفت او را که آید بوی یاری؟که داد او را امید نوبهاری؟