دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
ز بحر خود بجوی من گهر دهمتاع من بکوه و دشت و در ده
بجلوت نی نوازیهای من بینبخلوت خود گدازیهای من بین
بهرحالی که بودم خوش سرودمنقاب از روی هر معنی گشودم
شریک درد و سوز لاله بودمضمیر زندگی را وا نمودم
هنوز این خاک دارای شرر هستهنوز این سینه را آه سحر هست
بکوی تو گداز یک نوا بسمرا این ابتدا این انتها بس
ز شوق آموختم آن های و هوئیکه از سنگی گشاید آب جوئی
یکی بنگرد فرنگی کج کلاهانتو گوئی آفتابانند و ماهان
بده دستی ز پا افتادگان رابه غیرالله دل نادادگان را
تو هم آن می بگیر از ساغر دوستکه باشی تا ابد اندر بر دوست
تو سلطان حجازی من فقیرمولی در کشور معنی امیرم
سراپا درد درمان ناپذیرمنپنداری زبون و زار و پیرم
بیا باهم در آویزیم و رقصیمز گیتی دل بر انگیزیم و رقصیم
ترا اندر بیابانی مقام استکه شامش چون سحر آئینه فام است
مسلمانیم و آزاد از مکانیمبرون از حلقهٔ نه آسمانیم
ز افرنگی صنم بیگانه تر شوکه پیمانش نمیارزد به یک جو
مجو از من کلامی عارفانهکه من دارم سرشتی عاشقانه
به منزل کوش مانند مه نودرین نیلی فضا هر دم فزون شو
چو موج از بحر خود بالیده ام منبخود مثل گهر پیچیده ام من
بیا ساقی بگردان ساتگین رابیفشان بر دو گیتی آستین را
بیا ساقی نقاب از رخ برافکنچکید از چشم من خون دل من
برون از سینه کش تکبیر خود رابخاک خویش زن اکسیر خود را
مسلمان از خودی مرد تمام استبخاکش تا خودی میرد غلام است
مسلمانان که خود را فاش دیدندبه هر دریا چو گوهر آرمیدند