دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
گشودم پردهء از روی تقدیرمشو نومید و راه مصطفی گیر
به ترکان بسته درها را گشادندبنای مصریان محکم نهادند
هر آن قومی که می ریزد بهارشنسازد جز به بوهای رمیده
خدا آن ملتی را سروری دادکه تقدیرش به دست خویش بنوشت
ز رازی حکمت قرآن بیاموزچراغی از چراغ او بر افروز
کسی کو بر خودی زد «لااله» راز خاک مرده رویاند نگه را
تو ای نادان دل آگاه دریاببخود مثل نیاکان راه دریاب
دل تو داغ پنهانی نداردتب و تاب مسلمانی ندارد
اناالحق جز مقام کبریا نیستسزای او چلیپا هست یا نیست
به آن ملت اناالحق سازگار استکه از خونش نم هر شاخسار است
میان امتان والا مقام استکه آن امت دو گیتی را امام است
وجودش شعله از سوز درون استچو خس او را جهان چند و چون است
پرد در وسعت گردون یگانهنگاه او به شاخ آشیانه
به باغان عندلیبی خوش صفیریبه راغان جره بازی زود گیری
بجام نو کهن می از سبو ریزفروغ خویش را بر کاخ و کو ریز
گرفتم حضرت ملا ترش روستنگاهش مغز را نشناسد از پوست
فرنگی صید بست از کعبه و دیرصدا از خانقاهان رفت «لاغیر»
به بند صوفی و ملا اسیریحیات از حکمت قرآن نگیری
ز قرآن پیش خود آئینه آویزدگرگون گشتهای از خویش بگریز
ز من بر صوفی و ملا سلامیکه پیغام خدا گفتند ما را
ز دوزخ واعظ کافر گری گفتحدیثی خوشتر از وی کافری گفت
مریدی خود شناسی پخته کاریبه پیری گفت حرف نیش داری
پسر را گفت پیری خرقه بازیترا این نکته باید حرز جان کرد
به کام خود دگر آن کهنه می ریزکه با جامش نیرزد ملک پرویز