دفتر شعر
۶۱ شعر در این دفتر
شکر و سپاس و منت و عزت خدای راپروردگار خلق و خداوند کبریا
اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین رابیا مطالعه کن گو به نوبهار زمین را
آن روی بین که حسن بپوشید ماه راوآن دام زلف و دانهٔ خال سیاه را
رفتی و صدهزار دلت دست در رِکیبای جان اهل دل که تواند ز جان شکیب؟
علم دولت نوروز به صحرا برخاستزحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
هر آن نصیبه که پیش از وجود ننهادستهر آن که در طلبش سعی میکند بادست
ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیستمرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست
خوش است عمر دریغا که جاودانی نیستپس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست
بناز ای خداوند اقبال سرمدبه بخت همایون و تخت ممهد
جهان بر آب نهادهست و زندگی بر بادغلام همّت آنم که دل بر او ننهاد
چو مرد رهرو اندر راه حق ثابتقدم گرددوجود غیر حق در چشم توحیدش عدم گردد
فضل خدای را که تواند شمار کرد؟یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟
هر چیز کزان بتر نباشداز مصلحتی به در نباشد
فلک را این همه تمکین نباشدفروغ مهر و مه چندین نباشد
سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمدمُفتیِ ملت اصحاب نظر باز آمد
ماه فروماند از جمال محمدسرو نباشد به اعتدال محمد
بسا نفس خردمندان که در بند هوا مانددر آن صورت که عشق آید خردمندی کجا ماند؟
کدام باغ به دیدار دوستان ماندکسی بهشت نگوید به بوستان ماند
چه نیکبخت کسانی که اهل شیرازندکه زیر بال همای بلندپروازند
کسی که او نظر مهر در زمانه کندچنان سزد که همه کار عاقلانه کند
احمدالله تعالی که به ارغام حسودخیل بازآمد و خیرش به نواصی معقود
مطرب مجلس بساز زمزمهٔ عودخادم ایوان بسوز مجمرهٔ عود
تو را ز دست اجل کی فرار خواهد بودفرارگاه تو دارالقرار خواهد بود
روزی که زیر خاک تن ما نهان شودوانها که کردهایم یکایک عیان شود