دفتر شعر
۶۱ شعر در این دفتر
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهارخوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیارکه برّ و بحر فراخست و آدمی بسیار
کجا همی روَد این شاهد شکر گفتار؟چرا همی نکند بر دو چشم من رفتار؟
بس بگردید و بگردد روزگاردل به دنیا در نبندد هوشیار
نظر دریغ مدار از من ای مه منظورکه مه دریغ نمیدارد از خلایق نور
ای دل به کام خویش جهان را تو دیده گیردر وی هزار سال چو نوح آرمیده گیر
خوشا سپیدهدمی باشد آنکه بینم بازرسیده بر سرِ الله اکبرِ شیراز
شبی چنین در هفت آسمان به رحمت بازز خویشتن نفسی ای پسر به حق پرداز
شکر و فضل خدای عزوجلکه امیر بزرگوار اجل
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دلبه صورتی ندهد صورتیست لایعقل
إِنَّ هَوَی النَّفْسِ یَقُدُّ الْعِقاللا یَتَهَدّیٰ وَ یَعِی ما یُقال
توانگری نه به مال است پیش اهل کمالکه مال تا لب گور است و بعد از آن اَعمال
بسی صورت بگردیدست عالموزین صورت بگردد عاقبت هم
خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرمبدین نظر که دگرباره کرد بر عالم
المنةلله که نمردیم و بدیدیمدیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم
جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدمبه مردمی که گر از مردمی اثر دیدم
من آن بدیع صفت را به ترک چون گویمکه دل ببرد به چوگان زلف چون گویم
این منتی بر اهل زمین بود از آسمانوین رحمت خدای جهان بود بر جهان
برگ تحویل میکند رمضانبار تودیع بر دل اِخْوان
تمام گشت و مزین شد این خجسته مکانبه فضل و منت پروردگار عالمیان
شکر به شکر نهم در دهان مژده دهاناگر تو باز برآری حدیث من به دهان
تو را که گفت که برقع برافکن ای فتانکه ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان
ای محافل را به دیدار تو زینطاعتت بر هوشمندان فرض عین
تبارک الله از آن نقشبند ماء مهینکه نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین