دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
آیینه بر خاک زد صُنعِ یکتاتا وانمودند کیفیتِ ما
اگر به گلشن ز ناز گردد قدِ بلندِ تو جلوهفرماز پیکرِ سرو، موجِ خجلت شود نمایان چو می ز مینا
ای خیالِ قامتت آهِ ضعیفان را عصابر رخت نظارهها را لغزش از جوشِ صفا
او سپهر و منکف خاک اوکجا و منکجاداغم از سودای خام غفلت و وهم رسا
کردهام باز به آن گریهٔ سودا، سوداکه ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا
جولان ما فسرد به زنجیر خواب پاواماندگیست حاصل تعبیر خواب پا
خط جبین ماست هم آغوش نقش پادارد هجوم سجدهٔ ما جوش نقش پا
روزیکه زد به خواب شعورم ایاغ پامن هم زدم ز نشئه به چندین دماغ پا
آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پاخلقی به جاه تکیه زد و ما زدیم پا
به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجاسر مویی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا
به دعوت همکسی راکس نمیگوید بیا اینجاصدای نان شکستنگشت بانگ آسیا اینجا
پل و زورق نمیخواهد محیطکبریا اینجابه هرسو سیرکشتی برکمر داردگدا اینجا
آبیار چمن رنگ، سراب است اینجادر گلِ خندهٔ تصویر گلاب است اینجا
صبح پیری اثر قطع امید است اینجاتار و پود کفنت موی سفید است اینجا
جام امید نظرگاه خمار است اینجاحلقهٔ دام تو خمیازه شکار است اینجا
جوش اشکیم وشکست آیینهدار است اینجارقص هستی همهدم شیشه سوار است اینجا
در خموشی همه صلح است، نه جنگ است اینجاغنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا
نه طرح باغ و نه گلشن فکندهاند اینجادر آب آینه روغن فکندهاند اینجا
کسی در بندغفلتماندهای چون من ندید اینجادو عالم یک درباز است و میجویم کلید اینجا
به مهر مادر گیتی مکش رنج امید اینجاکه خونها میخورد تا شیر میگردد سفید اینجا
دریای خیالیم و نمی نیست در اینجاجز وهم وجود و عدمی نیست در اینجا
چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجاتا نشکند افشاندن بالت قفس اینجا
شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجاکه باشد دشمن خمیازه، آغوشِ هوس اینجا
در محفل ما و منم، محو صفیر هر صدانم خورده ساز وحشتم، زین نغمههای ترصدا