دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیداهمه پیدا شد اما آنکه شد پیدا نشد پیدا
چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیداهمان لیلی شود بیپرده تا محمل شود پیدا
کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیداکه آدم، ازبهشت آید برون، تا نان شود پیدا
کو بقا گر نفست گشت مکرر پیداپا ندارد چو سحر، چند کنی سر پیدا
چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیداهمه به پیش خودیم اما سرابهای ز دور پیدا
نشد در این درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیداجنون سوادی که کردم امشب ز سیر اوراق لاله پیدا
بر آن سرم که ز دامن برون کشم پا رابه جیب آبله ریزم غبار صحرا را
به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها رارگ گل رشتهٔ شیرازه شد جمعیت ما را
پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما راچه مضمون است در خاطر، نگاه حیرت انشا را
جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا راهر کس نمیشناسد آواز آشنا را
خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما رابه خود کردی دراز آخر زبان دود دلها را
گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا راهوایت تا کجا از پا نشانَد نالهٔ ما را
کسی چه شکر کند دولت تمنا رابه عالمی که تویی ناله میکُشد ما را
موج پوشید روی دریا راپردهٔ اسم شد مسما را
نزیبد پردهٔ فانوس دیگر شمع سودا رامگر در آب چون یاقوت گیرند آتش ما را
نسیم شانه کند زلفِ موجِ دریا راغبار سرمه دهد چشمِ کوه و صحرا را
نفس آشفته میدارد چو گل جمعیت ما راپریشان مینویسد کلک موج احوال دریا را
نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا راکه نقش پای آهو چشم مجنون کرد صحرا را
دو روزی فرصت آموزد درود مصطفا ما راکه پیش از مرگ در دنیا بیامرزد خدا ما را
به خاک تیره آخر خودسریها میبرد ما راچو آتش، گردنافرازی ته پا میبرد ما را
ز بزم وصل خواهشهای بیجا میبرد ما راچو گوهر موج ما بیرون دریا میبرد ما را
جنون کی قدردان کوه و هامون میکند ما راهمان فرزانگی روزی دو مجنون میکند ما را
در عالمی که با خود رنگی نبود ما رابودیم هرچه بودیم او وانمود ما را
حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما رامگر لیلی به دوش جلوه بندد محمل ما را