دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما رافشار تنگی دلها شکست دامن ما را
محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما راکند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را
مکن سراغ غبارِ ز پا نشستهٔ ما رارسیده گیر به عنقا پرِ شکستهٔ ما را
نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما راتحیر که به این رنگ بست دستهٔ ما را؟
خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما راکه افکند ته پاگردنکشیدهٔ ما را
نقاب عارض گلجوش کردهای ما راتو جلوه داری و روپوش کردهای ما را
درین وادی چسان آرام باشد کاروانها راکه همدوشیست با ریگ روان سنگ نشانها را
شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها رادهد پرواز بسمل مدعای ما بیانها را
گذشتگان که هوس دیدهاند دنیا رابه پیش خود همه پس دیدهاند دنیا را
حسنی است بر رخش رقم مشک ناب رانظاره کن غبار خط آفتاب را
فال حباب زن، بشمر موج آب راچشمی به صفر گیر و نظر کن حساب را
یک آه سرد نیمشبی از جگر برآسرکوب پرفشانی چندین سحر برآ
نیستی پیشهکن از عالم پندار برآخویش را کم شمر از زحمتِ بسیار برآ
فرصتی داری زگرد اضطراب دل برآهمچوخون پیش ازفسردن از رگبسمل برآ
با دلِ آسوده از تشویشِ آب و نان برآهمچو صحرا پای در دامن ز خانومان برآ
شور جنون در قفسی با همه بیگانه برآیک دو نفس ناله شو و از دل دیوانه برآ
بیا تا دیکنیم امروز فردای قیامت راکه چشم خیرهبینان تنگ دید آغوش رحمت را
هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست راپشت پایی بود معراج این بنای پست را
خاکسار تو تپیدن کند آغاز چراجرس آبله بیرون دهد آواز چرا
پرتو آهی ز جیبتگل نکرد ای دل چراهمچو شمعکشتهبینوری درینمحفل چرا
خار غفلت مینشانی در ریاض دل چرامینمایی چشم حق بین را ره باطل چرا
به خیال آن عرق جبین ز فغان علم نزدی چرانفشرد خشکی اگر گلو ته آب دم نزدی چرا
ای غافل از رنج هوس آیینهپردازی چراچون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا
فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحراکه گرد میکند آیینهٔ فرنگ به صحرا