دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
شور گمگشتگیام زد به در رسواییحیف همت که شود منفعل عنقایی
عنانم گر نگیرد خاطر آیینه سیماییبه قلب آسمانها میزنم از آه هیهایی
ماییم و دلی سرورق بی سر و پاییچون آبله صحرایی و چون ناله هوایی
نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایینهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی
نقش ما شد وبال یکتاییبرد طاووس عرض عنقایی
چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآییتعیّن است کمی هم مباد بیش برآیی
دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآییچو ناله دامن صحرا به کف ز خانه برآیی
سبکساریست هرگه در نظرها بیدرنگ آییبه این جرات مبادا چون شرر مینا به سنگ آیی
گه به رو میدوی و گاه به سر میآیینیستی اشک چرا اینهمه تر میآیی
حبابت ساغر و با بحر توفان پیش میآییحذر کز یکنفس تنگی برون از خویش میآیی
ای که در دیر و حرم مست کرم میآییدل چه دارد که درین غمکده کم میآیی
بر هرگلی دمیدهست افسون آرزوییبوی شکسته رنگی رنگ پریده بویی
به ناقوسی دل امشب از جنون خوردهست پهلوییبر این نُه دیر آتش میزنم سر میدهم هویی
به وحشت برنمیآیم ز فکر چشم جادوییچو رم دارم وطن در سایهٔ مژگان آهویی
بهار آن دل که خون گردد به سودای گل روییختن فکری که بندد آشیان در حلقهٔ مویی
تمثال خیالیم چه زشتی چه نکوییای آینه بر ما نتوان بست دورویی
محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم توییگر همه مژگان گشود آغوش دانستم تویی
به عجز کوش ز نشو و نما چه میجوییبه خاک ریشهٔ توست از هوا چه میجویی
چو محو عشق شدی رهنما چه میجوییبه بحر غوطه زدی ناخدا چه میجویی