دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
معراج ماست پستی، اقبال ما زبونیعمریست کوکب اشک میتابد از نگونی
بازم به جنون زد هوس طرح زمینیکز نام سخن تازه کنم قطعه نگینی
به هستی از گداز انفعالم نیست تسکینیجبین همکاشکی می داشت چون مژگان عرقچینی
صد رنگ نقش بستیم در یاد گلجبینیطاووس کرد ما را تصویر نازنینی
اگر سیر زمین داری وگر افلاک میبینیدماغ فرصت امروزست فردا خاک میبینی
عمر سبک عنان کجاست از نظرم تو میرویدامن خود گرفتهام مینگرم تو میروی
ای نم اشک هوس مایل مژگان نشویسیل خیزست حیا آنهمه عریان نشوی
تا محرم طبیعت بلبل نمیشویرنگ آشنای خاصیت گل نمیشوی
به طبع مقبلان یاربکدورت را مده راهیبراین آیینهها مپسند زنگ تهمت آهی
به شهرت زد اقبال خلق از تباهیسپید است نقش نگین از سیاهی
در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهیچراغان فلک چون صبح کردم خامش از آهی
ما را نه غروریست نه فرّی نه کلاهیخاکیم به زیر قدم خویش نگاهی
اگر جانی وگر جسمی سراب مطلب ماییبه هر جا جلوه گر کردی همان جز دور ننمایی
چشم من بیتو طلسمی است بهم بسته ز عالماین معمای تحیر تو مگر بازگشایی
برون تازست حسن بیمثال از گرد پیداییمخوان بر نشئهٔ نازپری افسون مینایی
بهار است ای ادب مگذار از شوق تماشاییبه چندین رنگ و بوی خفته مژگانم زند پایی
به نمو سری ندارد گل باغ کبریاییندمیدهای به رنگی که بگویمت کجایی
چو چینی شدم محو نازک اداییز مو خط کشیدم به شهرت نوایی
چه معنی بیانی چه لفظ آشناییرسایی مدان تا ز خود بر نیایی
حیرت قفسمکو اثر عجز و رساییمجبور ادب را چه وصال و چه جدایی
در زندگی نگشتیم منظور آشناییافتد نظر به خاکم چشمی ز نقش پایی
در گرفتهست زمین تا به فلک بیسروپاییای حیا نشئه مبادا تو به این رنگ برآیی
درین ویرانه بیسعی قناعت وانشد جاییبه دامن پاکشیدم یافتم آغوش صحرایی
ز خویش رفتهام اما نرفتهام جاییغبار راه توام تا کیام زنی پایی