دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
به دل دارم چو شمع از شعلههای آه سامانیمرتب کردهام از مصرع برجسته دیوانی
برداشتن دل ز جهان کرد گرانیکز پیریام آخر به خم افتاد جوانی
به عزم بسملم تیغ که دارد میل عریانیکه در خونم قیامت میکند ناز گل افشانی
تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانیخجل کرد آخر از روی جنونم بیگریبانی
تنش را پیرهن چونگل دمید افسون عریانیقبای لالهگون افزود بر رنگش درخشانی
در آن محفل که الفت قابل زانوست پیشانیگریبان دامنیها دارد و دامن گریبانی
درین حدیقه نهای قدردان حیرانیبه شوخی مژه ترسم ورق بگردانی
ز بسکهکرد قصور نگاه مژگانیبه خود شناسی ما ختم شد خدا دانی
ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانیجنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی
ز دستگاه مبر زحمت گرانجانیمکش روانی از آب گهر به غلتانی
ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانیتوان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی
شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانیسواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی
عمریست همچو مژگان از درد ناتوانیدامن فشاندن من دارد جگر فشانی
قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانیبه طبع آرزویم، تر دماغی کرده توفانی
مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانیدلت فسرده مبادا به خود فرومانی
نشد حجاب خیالم غبار جسمانیحباب رانه ز پیراهن است عریانی
نمیباشد چو من در کسوت تجرید عریانیکه سر تا پا به رنگ سوزنم چشمی و مژگانی
نمیدانم ز گلزارش چه گل چیدهست حیرانیبه چشمم میکند موج پر طاووس مژگانی
نمیگنجم به عالم بسکه از خود گشتهام فانیحبابم را لباس بحرتنگ آمد به عریانی
ز استغنا نگشتی مایل فریاد قربانیزبانها داشت تا مژگان مبارکباد قربانی
زین گلستان نیستم محتاج دامن چیدنیمیبرد چون رنگم آخر بیقدم گردیدنی
شرر کاغذی، آرایش دکان نکنیصفحه آتش نزنی، فکر چراغان نکنی
در دلی اما به قصد اشکم افسون میکنیسر ز جیب صد هزار آیینه بیرون میکنی
به خاک ناامیدی نیست چون من خفته در خونیزمین چاره تنگ و بر سر افتادهست گردونی