دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
جهانکورانه دارد سعی نخجیری به تاریکیبه هرکس وارسی میافکند تیری به تاریکی
چند پیچد بر من بیدست وپا افتادگیاز رهم بردار تا گیرد عصا افتادگی
بسکه گردید آبیار ما ز پا افتادگیسبز شد آخر چو بید از وضع ما افتادگی
سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگیسایه را نتوان ز خود کردن جدا افتادگی
کرد شبنم را به خورشید آشنا افتادگیقطره را شد سوی دریا رهنما افتادگی
عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگیزحمت دل کجا بریم آبلهپاست زندگی
بسکه بی روی تو خجلت کرد خرمن زندگیبر حریفان مرگ دشوار است بر من زندگی
جز عافیتم نیست به سودای تو ننگیای خاک برآن سرکه نیرزید به سنگی
چو بویگل ز چه افسردگی مقید رنگیتودست قدرتی ای بیخبرچرا ته سنگی
دارد به من دلشده امشب سرجنگیگلبرگ کمانی پر طاووس خدنگی
ز نیرنگ خیال طفل شوخ شعله در چنگیشرر حواله گردیدهست تا گرداندهام رنگی
ندارد ساز این محفل مخالف پرده آهنگیچمن فریاد بلبل میکند گر بشکنی؟نگی
باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلیرنگگل، طرف عذاری بویسنبلکاکلی
به ما و من غلو دارد دنی تا فطرت عالیجهان تنگ آسودن دل پر میکند خالی
رمی، بیتابیی، تغییر رنگی، گردش حالیفسردی بیخبر، جهدی که شاید واکنی بالی
ای هوش! سخت داغیست، یادِ بهارِ طفلیتا مرگ بایدت بود شمع مزار طفلی
چو من به دامگه عبرت او فتاده کمیقفس شکستهٔ بی بال دانه در عدمی
دیدهای داریم محو انتظار مقدمییارب این آیینه را زان گل حضور شبنمی
به وضع غربتم منظور بیتابیست آرامیز موج گوهرم گرد یتیمی نیست بیدامی
خطابم میکند امشب چمن در بار پیغامیبهار اندوده لطفی بوی گل پرورده دشنامی
گر نیست در این میکدهها دور تمامیقانع چو هلالیم به نصف خط جامی
شب چشم نیم مستش وا شد ز خواب نیمیدر دست فتنه دادند جام شراب نیمی
ز غرور شمع و رعونتش همهجاست آفت روشنیکه چو مو نشسته هزار سر، ته تیغ، از رگ گردنی
افتادهام به راهت چون اشک بیروانیمکتوب انتظارم شاید مرا بخوانی