دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
من و دیوانهخو طفلی که هر جا سر کند بازیدو عالم رنگ بر هم چیند و ابتر کند بازی
نگه از مستی چشم تو با ساغر کند بازیحیا از رنگ تمکین تو با گوهر کند بازی
الهی سخت بیبرگم به ساز طاعتاندوزیهمین یک الله الله دارم آن همگر تو آموزی
چه دولت است نشاط تجدد اندوزیدماغ اگر نشود کهنه از نو آموزی
مشکل از هرزه دوی جز به تب و تاب رسیپا به دامن نشکستی که به آداب رسی
چه غافلی که ز من نام دوست میپرسیسراغ او هم از آنکس که اوست میپرسی
پیرو تسلیم باش آخر به جایی میرسیاز سر ما گر قدم سازی به پایی میرسی
خوشست از دور نذر محفل همصحبتان بوسیجهان جز کنج تنهایی ندارد جای مأنوسی
کهام من از نصیب عالم اظهار مأیوسیغبار دامن رنگی صدای دست افسوسی
که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشیبه این غرور که ماییم از کجا تو نباشی
چو قارون ته خاک اگر رفته باشیبه آرایشگنج و زر رفته باشی
ز چه ناز بال دعوی به فلک گشاده باشیتو غبار ناتوانی ته پا فتاده باشی
گریک مژه چون چشم فراهم شده باشیشیرازهٔ اجزای دو عالم شده باشی
ز نفس اگر دو روزی به بقا رسیده باشیچو نسیم گل هوایی به هوا رسیده باشی
نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشیتو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی
تا چند ناز غازه و رنج حنا کشینقاش قدرتی اگر از رنگ پاکشی
چه شد آستان حضور دل که تو رنج دیر و حرم کشیبه جریدهٔ سبق وفا نزدی رقم که قلم کشی
می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشیچه کم است عروج دماغ غنا که خمار توقع کس نکشی
ازین نه منظر نیرنگ تا برتر زنم جوشینفس بودم سحر گل کردم از یاد بناگوشی
تا چند کشد دل الم بیهده کوشیچون صبح نفس باختم از خانه بدوشی
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشینمیگنجد به دیدن جلوهاش ای حیرت آغوشی
به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشیبه پیش ناله اکنون میبرم فریاد خاموشی
پوچست قماش تو به اظهار تلافیای کسوت موهوم فنا رنگ نبافی
ای شیخ به تدبیر امل بیهده حرفیدستار به کهسار میفکن تل برفی