دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
یارب امشب آن جنونآشوبِ جان و دل کجاستآن خرامِ ناز کو، آن عمرِ مستعجل کجاست
فنا مثالم و آیینهٔ بقا اینجاستکجا روم ز در دل که مدعا اینجاست
غلغل صبح ازل از دل عالم برخاستکاتش افتاد در بن خانه و آدم برخاست
سوخت دل در محفل تسلیم و از جا برنخاستشمع را آتش ز سر برخاست ازپا برنخاست
بیشکست از پردهٔ سازم نوایی برنخاستناامیدی داشتم دست دعایی برنخاست
زیر گردون طبع آزادینوایی برنخاستبس که پستی داشت این گنبد، صدایی برنخاست
تنم ز بند لباس تکلف آزاد استبرهنگی بi برم خلعت خداداد است
درآن مقامکه عرض جلال معبود استغبار نیستی ماست آنچه موجود است
هرچه از مدت هست و بود استدیرها پیش خرام زود است
کاهش طبع من از فطرت بیباک خود استشمع را برق فنا شعلهٔ ادراک خود است
نیک و بدم از بخت بدانجام سفید استچندان که سیاه است نگین نام سفید است
تا نفس باقی است دردل رنگکلفت مضمراستآب این آیینهها یکسرکدورتپرور است
خاک غربتکیمیای مردم نیک اختر استقطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر استآغوش حیرت نفسم نالهپرور است
در تپشآباد دهر حیرت دل لنگر استمرکز دور محیط آب رخگوهر است
دوری منزلم از بسکه ندامت اثر استسودن دست ز پا یک دو قدم پیشتر است
شعلهٔ بیبال وپر سجده گر اخگر استسعی چو پستی گرفت، آبله ی پا، سر است
وحشت مدعا جنون ثمر استناله بالفشانده ی اثر است
به خوان لذت دنیا گزند بسیار استترنجبینی اگر هست بر سر خار است
اشک یک لحظه به مژگان بار استفرصت عمر همین مقدار است
خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار استازکه دورمکه به خود ساختنم دشوار است
رزق، خلوتگه اندیشهٔ روزیخوار استدانه هرگاه مژه بازکند منقار است
ز دهر نقد تو جز پیچ وتاب دشوار استخیال،گو مژه بربند، خواب دشوار است
ز گریه، سیریِ چشمِ پر آب دشوار استخیال دامن اشک از سحاب دشوار است