دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
از میانش مو به موی ناتوانان جستجوستاز دهانش تا دهان ذره محوگفتگوست
بسکه مستان را به قدر میکشیها آبروستمیزند پهلو بهگردون هرکه بر دوشش سبوست
نیست ایمن از بلا هر کس به فکر جستجوستروز و شب گرداب را ازموج، خنجر برگلوست
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوستاز آینه تاکنج تغافل سفر اوست
بزم پیری کز قد خمگشتهٔ ما چنگ اوستبرق آه ناامیدی، شوری آهنگ اوست
بسکه اجزایم چمنپروردهٔ نیرنگ اوستگرهمه خونم بهجوش شوخی آید رنگ اوست
شهید خنده زخمم که تیغ همدم اوستکباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست
غزال امن که الفت خیال مبهم استبه هرکجا نفسی گرد میکند رم اوست
قصر غناکه عالم تحقیق نام اوستدامن ز خویش بر زدنی سیر بام اوست
عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوستتا ذرهای که میرمد از خود نگاه اوست
کو خلوت و چه انجمن آثار جاه اوستهرجا مژه بلندکنی بارگاه اوست
بسکه دارم غنچهٔ شوق توپنهان زیرپوسترنگ خونم نیست بیچاکگریبان زیرپوست
بسکه راز عجز ما بالید پنهان زیر پوستیک قلم چون آبله گشتیم عریان زیر پوست
سعی ناپیدا و حسرتها دویدن آرزوستشمعتصویریمو اشکما چکیدن آرزوست
اوج جاه، آثارش از اجزای مهمل ریختهستخار و خسازبس فراهمگشته اینتل ریختهست
بهدست و تیغکسی خون من حنابستهستبه حیرتمکه عجب تهمت بجا بستهست
چنینکه نیک وبد ما به عجزوابستهستقضا به دست حنا بسته نقش ما بستهست
دل در قدم آبله پایانکه شکستهستاینشیشه بههرکوهو بیابانکه شکستهست
گردباد امروز در صحرا قیامت کاشتهستموی مجنون بیسر و پاگردنی افراشتهست
سخت جانی از من محزون که باور داشتهستزندگانی بی تو این مقدار لنگر داشتهست
تنها نه ذره دقت اظهار داشتهستخورشید نیز آینه درکار داشتهست
عجز ما چندین غبار از هرکمین برداشتهستآسمان را هم که میبینی زمین برداشتهست
جاییکه مرگ شهرت انجام داشتهستلوح مزار هم به نگین نام داشتهست
صاحب خلق حسن، گلها به دامن داشتهستچرب و نرمی درطبایع، آب و روغن داشتهست