دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
عقل اگر صد انجمن تدبیر روشن میکندفکر مجنون سطری از زنجیر روشن میکند
بولهوس از سبک سری حفظ سخن نمیکنددر قفس حبابها، باد وطن نمیکند
ناتوانی باز چون شمعم چه افسون میکندمیپرد رنگ و مرا از بزم بیرون میکند
قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکندفهم میخواهد اشارتهای ابرو میکند
ذوق فقر افسانهٔ اقبالکوته میکندبیطنابی خیمهٔ گردنکشی ته میکند
با هستیام وداع تو و من چه میکندبا فرصت نیامده رفتن چه میکند
بر اهل فضل دانش و فنگریه میکندتا خامه لب گشود سخن گریه میکند
کارجهان خواه عجز، خواه سری میکندآگهی اینجا کجاست بیخبری میکند
هر که اینجا میرسد بیاعتدالی میکندشمع هم در بزم مستان شیشه خالی میکند
هرکه در اظهار مطلب هرزهنالی میکندگر همه کهسار باشد شیشه خالی میکند
اینکه طاقتها جوانی میکندناتوانی، ناتوانی میکند
نظم امکانی کجا ضبط روانی میکندکوه هم گر پا فشارد سکتهخوانی می کند
رفته رفته عافیت همکینهخواهی میکندساحل آخر کشتی ما را تباهی میکند
مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کندپنجهٔ بیکار بیعت با پشیمانی کند
بلاکشان محبت گل چه نیرنگندشکستهاند به رنگی که عالم رنگند
گردی دگر نشد ز من نارسا بلندهویی مگر چو نبض کنم بیصدا بلند
یارب چهسانکنم به هوای دعا بلنددستی که نیست چون مژه جز بر قفا بلند
پیری آمد ماند عشرتها ز انداز بلندسرنگون شد شیشه، قلقلکرد پرواز بلند
غافل شدیم وگشت خروش هوس بلندافسون خواب کرد غرور نفس بلند
حسرت دلکرد بر ما پنجهٔ قاتل بلندمیشود دستکرم با نالهٔ سایل بلند
عجز نپسندید از ما شکوهٔ قاتل بلندجز مژه گردی نشد از کوشش بسمل بلند
آنها که لاف افسر و اورنگ میزننددر بام هم سریستکه برسنگ میزنند
عشاق چون فسانهٔ تحقیق سر کنندآیینه بشکنند و سخن مختصر کنند
جمعی که با قناعت جاوید خو کنندخود را چوگوهر انجمن آبروکنند