دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
به رنگی یأس جوشیدهست با دلکه درد آید اگر گویم بیا دل
ز من عمریست میگردد جدا دلندانم با که گردید آشنا دل
گاه موج اشک و گاهی گرد افغانست دلروزگاری شد به کار عشق حیرانست دل
بازآکه بیجمالت توفان شکسته بر دلتو بار بسته بر ناز ما دست بسته بر دل
گر چنین جوشاند آثار دویی ننگش ز دلدیدن آیینه خواهدکرد دلتنگش ز دل
به پیری گشته حاصل از برای من فراغ دلسحر شد روغن دیگر نمیخواهد چراغ دل
از شوخی فضولی ما داشت عار وصلآخرکنارکرد ز ننگ کنار وصل
چیست درین فتنهزار غیر ستم در بغلیک نفس و صد هزار تیغ دو دم در بغل
ای از خرامت نقش پا خورشید تابان در بغلاز شوخی گرد رهت عالم گلستان در بغل
عمریست چون گل میروم زین باغ حرمان در بغلاز رنگ دامن برکمر، از بو گریبان در بغل
محو جنون ساکنم شور بیابان در بغلچون چشم خوبان خفتهام ناز غزالان در بغل
میآید از دشت جنون گردم بیابان در بغلتوفان وحشت در قدم فوج غزالان در بغل
تا چشم تو شد ساغر دوران تغافلخون دو جهان ریخت به دامان تغافل
زین باغ گذشتیم به احسان تغافلگل بر سر ما ریخت گریبان تغافل
ای جوش بهارت چمنآرای تغافلچون چشم تو سر تا قدمت جای تغافل
خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافلآفاق نوشتم به یک انشای تغافل
ای فرش خرامت همهجا چون سر ما گلدر راه تو صد رنگ جبین ریخته تا گل
بسکه افتادهست باغ آبرو نایاب گلذوق عشرت آبگردد تا کند مهتاب گل
گر کند طاووس حیرتخانهٔ اسباب گلدستگاه رنگ او بیند همان در خوابگل
ای بهار جلوهات را شش جهت دربار گلبی رخت در دیدهٔ من میخلد چون خار گل
با چنین شوخی نشیند تا بهکی بیکار گلرخصت نازی که گردد گرد آن دستار گل
در چمن گر جلوهات آرد به روی کار گلرنگها چون شمع بندد تا به نوک خارگل
میتوان در باغ دید از سینهٔ افگار گلکاین گلاندامان چه مقدارند در آزار گل
میکند درس رمی از رنگ و بو تکرار گلبا همه بیدستوپایی نیست پُر بیکار گل