دفتر شعر
۵۶ شعر در این دفتر
گر سنگ همه لعل بدخشان بودیپس قیمت سنگ و لعل یکسان بودی
فردا که به نامهٔ سیه درنگریبس دست تحسر که به دندان ببری
گویند که دوش شحنگان تتریدزدی بگرفتند به صد حیلهگری
آیین برادری و شرط یاریآن نیست که عیب من هنر پنداری
تا کی به جمال و مال دنیا نازیآمد گه آنکه راه عقبی سازی
ای غایب چشم و حاضر دل چونی؟وی شاخ گل شکفته در گل چونی؟
در مرد چو بد نگه کنی زن بینیحق باطل و نیکخواه دشمن بینی
تا دل به غرور نفس شیطان ندهیکز شاخ بدی کس نخورد بار بهی