دفتر شعر
۵۶ شعر در این دفتر
آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشستپنداشت که مهلتی و تأخیری هست
تدبیر صواب از دل خوش باید جستسرمایهٔ عافیت کفافست نخست
آن کس که خطای خویش بیند که رواستتقریر مکن صواب نزدش که خطاست
گر در همه شهر یک سر نیشترستدر پای کسی رود که درویش ترست
گر خود ز عبادت استخوانی در پوستزشتست اگر اعتقاد بندی که نکوست
تا یک سر مویی از تو هستی باقیستاندیشهٔ کار بتپرستی باقیست
بالای قضای رفته فرمانی نیستچون درد اجل گرفت درمانی نیست
ماهّیِ امیدِ عمرم از شَست برفتبیفایده عمرم چو شبِ مست برفت
دادار که بر ما در قسمت بگشادبنیاد جهان چنانکه بایست نهاد
نه هر که زمانه کار او دربنددفریاد و جزع بر آسمان پیوندد
ای قدر بلند آسمان پیش تو خردگوی ظفر از هر که جهان خواهی برد
شاها سم اسبت آسمان میسپرداز کید حسود و چشم بد غم نخورد
ظلم از دل و دست ملک نیرو ببردعادل ز زمانه نام نیکو ببرد
از می طرب افزاید و مردی خیزدوز طبع گیا خشکی و سردی خیزد
نادان همه جا با همه کس آمیزدچون غرقه به هر چه دید دست آویزد
هر کس که درست قول و پیمان باشداو را چه غم از شحنه و سلطان باشد
هر دولت و مکنت که قضا میبخشددر وهم نیاید که چرا میبخشد
بس چون تو ملک زمانه بر تخت نشاندهر یک به مراد خویشتن ملکی راند
نه هر که ستم بر دگری بتواندبیباک چنانکه میرود میراند
مردان همه عمر پاره بردوختهاندقوتی به هزار حیله اندوختهاند
عنقا بشد و فر هماییش بماندزیبندهٔ تخت پادشاییش بماند
نه هر که طراز جامه بر دوش کندخود را ز شراب کبر مدهوش کند
فرزانه رضای نفس رعنا نکندتا خیره نگردد و تمنا نکند
آن گل که هنوز نو به دست آمده بودنشکفته تمام باد قهرش بربود