دفتر شعر
۵۶ شعر در این دفتر
افسوس بر آن دل که سماعش نربودسنگ است و حدیث عشق با سنگ چه سود؟
با گل به مثل چو خار میباید بودبا دشمن، دوستوار میباید بود
جایی که درخت عیش پربار بوددر در نظر و گهر در انبار بود
داد طرب از عمر بده تا برودتا ماه برآید و ثریا برود
دریاب کزین جهان گذر خواهد بودوین حال به صورتی دگر خواهد بود
گر تیر جفای دشمنان میآیددلتنگ مشو که دوست میفرماید
هرکس به نصیب خویش خواهند رسیدهرگز ندهند جای پاکان به پلید
درویش که حلقهٔ دری زد یک باردیگر غم او مخور که درها بسیار
از دست مده طریق احسان پدرتا بر بخوری ز ملک و فرمان پدر
گر آدمیی بادهٔ گلرنگ بخوربر نالهٔ نای و نغمهٔ چنگ بخور
چون خیل تو صد باشد و خصم تو هزارخود را به هلاک میسپاری هش دار
چون زهرهٔ شیران بدرد نالهٔ کوسبر باد مده جان گرامی به فسوس
سودی نکند فراخنای بر و دوشگر آدمیی عقل و هنرپرور و هوش
ای صاحب مال، فضل کن بر درویشگر فضل خدای میشناسی بر خویش
بوی بغلت میرود از پارس به کیشهمسایه به جان آمد و بیگانه و خویش
تا دل ز مراعات جهان برکندمصد نعمت را به منتی نپسندم
چون ما و شما مقارب یکدگریمبه زان نبود که پردهٔ هم ندریم
تنها ز همه خلق و نهان میگریمچشم از غم دل به آسمان میگریم
بشنو به ارادت سخن پیر کهنتا کار جهان را تو بدانی سر و بن
امروز که دستگاه داری و توانبیخی که بر سعادت آرد بنشان
با زندهدلان نشین و صادق نفسانحق دشمن خود مکن به تعلیم کسان
روزی دو سه شد که بنده ننواختهایاندیشه به ذکر وی نپرداختهای
ای یار کجایی که در آغوش نهایو امشب بر ما نشسته چون دوش نهای
گر کان فضائلی وگر دریاییبیراحت خلق باد میپیمایی