دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
مَتیٰ حَلَلْتَ بِشیراز یا نَسیمَ الصُّبْحخُذِ الْکِتابَ وَ بَلِّغْ سَلامیَ الْأَحْباب
گر مرا بیتو در بهشت برنددیده از دیدنش بخواهم دوخت
گفتم چه کردهام که نگاهم نمیکنی؟وآن دوستی که داشتی اول چرا کم است؟
آشفتن چشمهای مستتدود دل یار مهربانست
خوب را گو پلاس در بر کنکه همان لعبت نگارینست
در قطرهٔ باران بهاری چه توان گفت؟در نافهٔ آهوی تتاری چه توان گفت؟
سخن عشق حرامست بر آن بیهده گویکه چو ده بیت غزل گفت مدیح آغازد
من بگویم ندیدهام دهنیکز دهان تو تنگتر باشد
کوه عنبر نشسته بر زنخشراست گویی بهیست مشکآلود
تو آن نهای که به جور از تو روی برپیچندگناه تست و من استادهام به استغفار
بس ای غلام بدیعالجمال شیرینکارکه سوز عشق تو انداخت در جهان آتش
آن پریروی که از مرد و زن و پیر و جوانهر که بینی دم صاحبنظری میزندش
مرا به صورت شاهد نظر حلال بودکه هرچه مینگرم شاهدست در نظرم
شبی خواهم که پنهانت بگویمنهان از آشنایان و غریبان
هزار بوسه دهد بتپرست بر سنگیکه ضر و نفع محالست ازو نشان دادن
کسی ملامتم از عشق روی او میکردکه خیره چند شتابی به خون خود خوَردن؟
چند گویی که مهر ازو بردارخویشتن را به صبر ده تسکین
بر آن گلیم سیاهم حسد همی آیدکه هست در بر سیمین چون صنوبر او
گفتم به ره ببینم و دامن بگیرمشکای رشک آفتاب جمال منیر تو
وه که چه آزار بود من از مهر تولیک چو باز آمدی آن همه برداشتی