دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
سر زلف تو پر خون مینمایدرجوع از صیدش اکنون مینماید
رخ ز زیر نقاب بنمایدهمه عالم خراب بنماید
کسی کو هرچه دید از چشم جان دیدهزاران عرش در مویی عیان دید
قطره گم گردان چو دریا شد پدیدخانه ویران کن چو صحرا شد پدید
برکناری شو ز هر نقشی که آن آید پدیدتا تو را نقاش مطلق زان میان آید پدید
تا که گشت این خیالخانه پدیدهر زمان گشت صد بهانه پدید
واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدیدواقعهای مشکل است بسته دری بی کلید
تا خطت آمد به شبرنگی پدیدفتنه شد از چند فرسنگی پدید
در ره عشق تو پایان کس ندیدراه بس دور است و پیشان کس ندید
هنگام صبوح آمد ای هم نفسان خیزیدیاران موافق را از خواب برانگیزید
دل چه خواهی کرد چون دلبر رسیدجان برافشان هین که جان پرور رسید
درد کو تا دردوا خواهم رسیدخوف کو ، تا در رجا خواهم رسید
عقل را در رهت قدم برسیدهر چه بودش ز بیش و کم برسید
دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشیدمویم گرفت و در صف دردی کشان کشید
دلم دردی که دارد با که گویدگنه خود کرد تاوان از که جوید
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنماییدهمه مستند در پندار یک هشیار بنمایید
قدم درنه اگر مردی درین کارحجاب تو تویی از پیش بردار
میی درده که در ده نیست هشیارچه خفتی عمر شد برخیز و هشدار
اگر خورشید خواهی سایه بگذارچو مادر هست شیر دایه بگذار
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یارشدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار
درآمد دوش ترکم مست و هشیارز سر تا پای او اقرار و انکار
بردار صراحیی ز خماربربند به روی خرقه زنار
ای عشق تو کیمیای اسرارسیمرغ هوای تو جگرخوار
در عشق تو گم شدم به یکبارسرگشته همی دوم فلکوار