دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
اشک ریز آمدم چو ابر بهارساقیا هین بیا و باده بیار
عشق آبم برد گو آبم ببرروز آرام و به شب خوابم ببر
ای در درون جانم و جان از تو بیخبروز تو جهان پر است و جهان از تو بیخبر
ای تو را با هر دلی کاری دگردر پس هر پرده غمخواری دگر
پیر ما میرفت هنگام سحراوفتادش بر خراباتی گذر
آتش عشق تو دلم، کرد کباب ای پسرزیر و زبر شدم ز تو، چیست صواب ای پسر
نیست مرا به هیچ رو، بی تو قرار ای پسربی تو به سر نمیشود، زین همه کار ای پسر
جان به لب آوردم ای جان درنگرمیشوم با خاک یکسان درنگر
گر ز سر عشق او داری خبرجان بده در عشق و در جانان نگر
باد شمال میوزد، طرهٔ یاسمن نگروقت سحر ز عشق گل، بلبلِ نعرهزن نگر
ساقیا گه جام ده گه جام خورگر به معنی پختهای می خام خور
چون پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیرچون مایهٔ من درد و نیاز است چه تدبیر
گرفتم عشق روی تو ز سر بازهمیپرسم ز کوی تو خبر باز
عشق تو مرا ستد ز من بازوافگند مرا ز جان و تن باز
ای دل ز دلبران جهانت گزیده بازپیوسته با تو و ز دو عالم بریده باز
هر که زو داد یک نشانی بازماند محجوب جاودانی باز
هر که سر رشتهٔ تو یابد بازدرش از سوزنی کنند فراز
ای روی تو شمع پردهٔ رازدر پردهٔ دل غم تو دمساز
ای شیوهٔ تو کرشمه و نازتا چند کنی کرشمه آغاز
ذرهای دوستی آن دمسازبهتر از صد هزار ساله نماز
جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوزبا من بساز و جانم ازین بیشتر مسوز
عمر رفت و تو منی داری هنوزراه بر ناایمنی داری هنوز
چند جویی در جهان یاری ز کسیک کست در هر دو عالم یار بس
آفتاب عاشقان روی تو بسقبلهٔ سرگشتگان کوی تو بس