دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
در عشق روی او ز حدوث و قدم مپرسگر مرد عاشقی ز وجود و عدم مپرس
دوش آمد و گفت از آن ما باشدر بوتهٔ امتحان ما باش
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باشبر در دل روز و شب منتظر یار باش
غیرت آمد بر دلم زد دور باشیعنی ای نااهل ازین در دور باش
گر مرد رهی ز رهروان باشدر پردهٔ سر خون نهان باش
در عشق تو من توام تو من باشیک پیرهن است گو دو تن باش
منم اندر قلندری شده فاشدر میان جماعتی اوباش
دستم نرسد به زلف چون شستشدر پای از آن فتادم از دستش
بیچاره دلم که نرگس مستشصد توبه به یک کرشمه بشکستش
اگر دلم ببرد یار دلبری رسدشوگر بپروردم بندهپروری رسدش
آنکه سر دارد کلاهت نرسدشوانکه پر آب است جاهت نرسدش
عشق آن باشد که غایت نبودشهم نهایت هم بدایت نبودش
عاشقی نه دل نه دین میبایدشمن چنینم چون چنین میبایدش
چو دربسته است ، درجِ ناپدیدشبه یک بوسه ، توان کردن کلیدش
بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارشدانی که کجا شد دل در زلف نگونسارش
ای پیر مناجاتی رختت به قلندر کشدل از دو جهان برکن دردی ببر اندر کش
درکش سر زلف دلستانشبشکن در درج درفشانش
هر مرد که نیست امتحانشخوابی و خوری است در جهانش
ای ز عشقت این دل دیوانه خوشجان و دردت هر دو در یک خانه خوش
میشد سر زلف در زمین کشچون شرح دهم تو را که آن خوش
آخر ای صوفی مرقع پوشلاف تقوی مزن ورع مفروش
ترسا بچهٔ شکر لبم دوشصد حلقهٔ زلف در بناگوش
مست شدم تا به خرابات دوشنعرهزنان رقصکنان دردنوش
دلی کامد ز عشق دوست در جوشبماند تا قیامت مست و مدهوش