دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
چو از جیبش مه تابان برآیدخروش از گنبد گردان برآید
چو نقاب برگشائی مه آن جهان برآیدز فروغ نور رویت ز جهان فغان برآید
گر نه از خاک درت باد صبا میآیدصبحدم مشکفشان پس ز کجا میآید
دلبرم رخگشاده میآیدتاب در زلف داده میآید
صبح از پرده به در میآیداثر آه سحر میآید
آن ماه برای کس نمیآیدکو با غم خویش بس نمیآید
آن روی به جز قمر که آرایدوان لعل به جز شکر که فرساید
تشنه را از سراب چگشایدسایه را ز آفتاب چگشاید
دو جهان بیتوام نمیبایدنه یکی بس دو ام نمیباید
گر رخ او ذرهای جمال نمایدطلعت خورشید را زوال نماید
رخت را ماه نایب مینمایدخطت را مشک کاتب مینماید
نه یار هرکسی را رخسار مینمایدنه هر حقیر دل را دیدار مینماید