دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبودپیش تو کشم کز تو غمخوارترم نبود
کسی کو خویش بیند بنده نبودوگر بنده بود بیننده نبود
با لب لعلت سخن در جان رودبا سر زلف تو در ایمان رود
دل به امید وصل تو باد به دست میرودجان ز شراب شوق تو بادهپرست میرود
تا سر زلف تو درهم میروددر جهان صد خون به یک دم میرود
چه سازی سرای و چه گویی سرودفروشو بدین خاک تیره فرود
گر نسیم یوسفم پیدا شودهر که نابینا بود بینا شود
هر گدایی مرد سلطان کی شودپشهای آخر سلیمان کی شود
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شودچون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود
هر که صید چون تو دلداری شودعاجزی گردد، گرفتاری شود
یک حاجتم ز وصل میسر نمیشودیک حجتم ز عشق مقرر نمیشود
ای کوی توام مقصد و ای روی تو مقصودوی آتش عشق تو دلم سوخته چون عود
هرچه در هر دو جهان جانان نمودتو یقین میدان که آن از جان نمود
رُهبان دَیْر را سببِ عاشقی چه بود؟کاو روی راز دیر به خَلقان نمینمود
گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهدمرغ دلم ز شوق به شکرانه جان دهد
برق عشق از آتش و از خون جهدچون به جان و دل رسد بیچون جهد
زلف را چون به قصد تاب دهدکفر را سر به مهر آب دهد
یک شکر زان لب به صد جان میدهدالحق ارزد زانکه ارزان میدهد
هر که را ذوق دین پدید آیدشهد دنیاش کی لذیذ آید
یا دست به زیر سنگم آیدیا زلف تو زیر چنگم آید
عشق تو به جان دریغم آیدنامت به زبان دریغم آید
سر زلف دلستانت به شکن دریغم آیدصفت بر چو سیمت به سمن دریغم آید
هر که را دانهٔ نار تو به دندان آیدهر دم از چشمهٔ خضرش مدد جان آید
یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآیدافلاک درهم افتد خورشید بر سرآید