دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
عشق توام داغ چنان میکندکآتش سوزنده فغان میکند
زلف شبرنگش شبیخون میکندوز سر هر موی صد خون میکند
گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکندماه را موی کشان کرده به صحرا فکند
چو تاب در سر آن زلف دلستان فکندهزار فتنه و آشوب در جهان فکند
دل نظر بر روی آن شمع جهان میافکندتن به جای خرقه چون پروانه جان میافکند
سر مستی ما مردم هشیار ندانندانکار کنان شیوهٔ این کار ندانند
عاشقان چون به هوش باز آیندپیش معشوق در نماز آیند
اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنندرو با خدا کنند و جهان را قفا زنند
آنها که در حقیقت اسرار میروندسرگشته همچو نقطهٔ پرگار میروند
دل ز جان برگیر تا راهت دهندملک دو عالم به یک آهت دهند
قومی که در فنا به دل یکدگر زیندروزی هزار بار بمیرند و بر زیند
هر که سرگردان این سودا بوداز دو عالم تا ابد یکتا بود
شبی کز زلف تو عالم چو شب بودسر مویی نه طالب نه طلب بود
آن را که ز وصل او خبر بودهر روز قیامتی دگر بود
عشق بی درد ناتمام بودکز نمک دیگ را طعام بود
آنچه نقد سینهٔ مردان بودزآرزوی آن فلک گردان بود
عشق را پیر و جوان یکسان بودنزد او سود و زیان یکسان بود
آنرا که ز وصل او نشان بوددل گم شدگیش جاودان بود
هر که را با لب تو پیمان بوداجل او از آب حیوان بود
هر که را اندیشهٔ درمان بوددرد عشق تو برو تاوان بود
زلف تو که فتنهٔ جهان بودجانم بربود و جای آن بود
هر که را ذرهای وجود بودپیش هر ذره در سجود بود
هر که را در عشق تو کاری بودهر سر مویی برو خاری بود
مرد یک موی تو فلک نبودمحرم کوی تو ملک نبود