دفتر شعر
۵۵ شعر در این دفتر
بادِ صبا درآمد، فردوس گشت صحراآراست بوستان را نیسان به فرشِ دیبا
چون سر من سپید دید بتمگفت: «تشبیه شیب و سخت عجب»
به شاهراه نیاز اندرون سفر مسگالکه مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت
هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مردزود بخروشی و گویی «نه صواب است، خطاست»
به نوبهار جهان تازه گشت و خرم گشتدرخت سبز عَلَم گشت و خاک مُعْلَم گشت
جنازهٔ تو ندانم کدام حادثه بود؟که دیدهها همه مصقول کرد و رخ مجروح
نرگس نگر، چگونه همی عاشقی کندبر چشمکان آن صنم خَلُّخینژاد
آن کس که بر امیر درِ مرگ باز کردبر خویشتن نگر نتواند فراز کرد
نورد بودم، تا ورد من مُورَّد بودبرای ورد مرا ترک من همی پرورد
نانوردیم و خوار و این نه شگفتکه برِ ورد، خار نیست نورد
کمند زلف را ماند چو برهم بافتن گیردسپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گیرد
ای آن که جز از شعر و غزل هیچ نخوانیهرگز نکنی سیر دل از تُنبُل و ترفند
آن خوشه های رز نگر آویخته سیاهگویی همی شبه به زمرد در اوژنند
به وقت دولت سامانیان و بلعمیانچنین نبود جهان با نهاد و سامان بود
صبح آمد و علامت مصقول بر کشیدوز آسمان شمامهٔ کافور بر دمید
بگشای چشم و ژرف نگه کن به شنبلیدتابان به سان گوهر، اندر میان خوید
کوی و جوی از تو کوثر و فردوسدل و جامه ز تو سیاه و سپید
دو دیدهٔ من و از دیده اشکِ دیدهٔ منمیانِ دیده و مژگان ستارهوار پدید
زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزیدباد به گل بر بَزید گل به گل اندر غژید
از خضاب من و از موی سیه کردن منگر همی رنج خوری، بیش مخور، رنج مبر!
نیلوفر کبود نگه کن میان آبچون تیغ آبداده و یاقوت آبدار
دانم که هیچ کس نکند مرثیت مرادانم که مرده بر دل میراثخوار، خوار
میانهٔ دل من صورت تو بیخ زدهستچو مُهر کش نتوان باز کندن از دیوار
مدحت کن و بستای کسی را که پیمبربستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار