دفتر شعر
۵۵ شعر در این دفتر
قامت چون سرو روانش نگرآخته، آن موی میانش نگر
تا تو آن خیش ببستی به سر اندر، پسرابر دلم گشت فزون از عدد ریشهش ریش
بنفشهزار بپوشید روزگار به برفدرونه گشت چنار و زریر شد شنگرف
پیری مرا به زرگری افگند، ای شگفتبی گاه و دود، زردم و همواره سُرف سُرف
ای خواجهٔ مبارکِ بر بندگان شفیقفریاد رس که خون رهی ریخت جاثلیق
به سیصد و چهل و یک رسید نوبتِ سالچهارشنبه و سه روز باقی از شوّال
شکفت لاله، تو زیغال بشکفان که همیز پیش لاله به کف برنهاده به، زیغال
از عمر نماندهست برِ من مگر آمُرغدر کیسه نماندهست برِ من مگر آخال
گل نعمتیست هدیه فرستاده از بهشتمردم کریمتر شود اندر نعیم گل
سرودگوی شد آن مرغک سرودسرایچو عاشقی که به معشوق خود دهد پیغام
جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودمبخواهم سوختن دانم که هم اینجا بپرهودم
هر چند در صناعت نقش و علوم شعرجز مر تو را روا نبود سرفراشتن
آبی، مگر چو من ز غم عشق زرد گشتاز شاخ، همچو چوک بیاویخت خویشتن
عَصیب و گُرده برون کن، وزو زَوَنج نوردجگر بیاژن و آگنج ازو بسامان کن
فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤمنینفضل حیدر ، شیر یزدان ، مرتضای پاکدین
نوروز و جهان چون بت نو آییناز لاله ، همه کوه بسته آذین
ای ز عکس رخ تو ، آینه ماهشاه حُسنی و ، عاشقانْت سپاه
دستش از پرده برون آمد چون عاج سپیدگفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه
ای آنکه تو را پیشه پرستیدن مخلوقچون خویشتنی را چه بری پیش پرسته ؟
بر پیلگوش قطرهٔ باران نگاه کنچون اشکِ چشمِ عاشقِ گریان همی شده
ای برکشیده منظره و کاخ تا سهیلبرده به برج گاو سر برج و کنگره
برگشت چرخ با من بیچارهو آهنگ جنگ دارد و پتیاره
ای عمر خویش کرده به بیهودگی یلهخشنود بندگان و خداوند با گله
آس شدم زیر آسیای زمانهنیسته خواهم شدن همی به کرانه