دفتر شعر
۵۷ شعر در این دفتر
از عبیر و عنبر و از مشک و لاد و دار بویدر سرا بستان خود اندر خزان می دار بوی
بگشای راز عشق و نهفته مدار عشقاز می چه فایده ست به زیر نهنبنا
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبودمیخ آن خیمه ستاک سمن و نسرینا
جهان جای به تلخی است ، تهی بهر و پر دختجز این بود مرا طمع و جز این بودم الچخت
مردم چو با ستور موافق بود به فعلچون بنگری به چشم خرد سخت بینواست
چون که یکی تاج و بَساک ملوکباز یکی کوفتهٔ آسیاست
رودکی ، استاد شاعران جهان بودصدیک از وی تویی کسایی ؟ پَرگست !
یکی جامه وین بادروزه ز قوتدگر اینهمه بیشی و برسری است
با دل پاک مرا جامهٔ ناپاک رواستبد مر آن را که دل و دیده پلیدست و پلشت
باد و گردم نکرد زشتی هیچبا دل من چرا شد ایدون زشت
از راستی تو خشم وری دانمبر بام چشم سخت بود آژَخ
خدای عرش جهان را چنین نهاد نهادکه گاه مردم ازو شادمان و گه ناشاد
مرا گفت بگیر این و بزی خرم و دلشادو گر تنت خراب است بدین آب کن آباد
افراز خانه ام ز پی بام و پوششهر چم به خانه اندر ، سر شاخ و تیر بود
لاله به غَنجار ، سرخ کرده همه رویاز حسد خوید بر کشید سر از خوید
چندین حریر حُلّه که گسترد بر درختمانا که بر زدند به قُرقوب و شوشتر
هزار آوا همی بر گل سرایدبسان عاشقان بر روی دلدار
ز هول تاختن و کینه آختنش مراهمی گداخته همچون کُناغ تاخته گیر
بر آمد ابر پیریت از بن گوشمکن پرواز گرد رود و بِگماز
سزد که دو رخ کاریز آب دیده کنیکه ریز ریز بخواهدت ریختن کاریز
آنچه به پیمانه تو را داده اندبا تو نه پیمانه بماند و قفیز
کافور تو با لوس بود مشک تو با ناکبا لوس تو کافور کنی دایم مغشوش
آن جهان را بدین جهان مفروشگر سخندانی این سخن بنیوش
ای دریغا که مورد زار مراناگهان باز خورد برف ِ وغیش