دفتر شعر
۵۷ شعر در این دفتر
درهٔ من شده ست از نعمتچون زنخدان خصم پر غَدره
دو گوش سخت کن و بیهده سخن مشنومباش رنجه که ایشان بسند گوش سرای
دلی را کز هوا جستن چو مرغ اندر هوا یابیبه حاصل مرغ وار او را بر آتش گَردنا یابی
ما را بدان لب تو نیاز است در جهانطعنه مزن که با دو لب من چرا چَخی
خواجه ، تُتماج باید و سر بریانسود ندارد مرا سَفَرجَل و چُکری
از گواز و تَش و انگشته و بهمان و فلانتا تبرزین و دبوسی و رکاب و کمری
هر چه کردی نیک و بد فردا به پیشت آورندبی شک ای مسکین اگر در دل نداری آوَری
نکنی طاعت و آنگه که کنی سست و ضعیفراست گویی که مگر سُخره و شاکار کنی
آنکه نداند همی سرود ز یاسینگیرَخ و گلدانش خسروانی بینی