دفتر شعر
۵۷ شعر در این دفتر
دل شاد دار و پند کسایی نگاه داریک چشمزد جدا مشو از رطل و از تفاغ
ای زدوده سایهٔ تو ز آینهٔ فرهنگ زنگبر خرد سرهنگ و فخر عالم از فرهنگ و هنگ
زواله اش چو شدی از کمان گروهه برونز حلق مرغ به ساعت فروچکیدی گِل
دل نرم کن به آتش و از بابزن مترسکز تخم مردمانْت برون است پرو بال
نادیده هیچ مشک و همه ساله مشکبویناکرده هیچ لعل و همه ساله لعل فام
چگونه سازم با او چگونه حرب کنمضعیف کالبدم من نه کوهم و نه گوم
تنی درست و هم قوت بادروزه فردکه به ز منت و بیغار کوثر و تسنیم
تیز بودیم و کند گونه شدیمراست بودیم و باشگونه شدیم
نسوز نامرده ، ای شگفتی کارراست با مردگان بگونه شدیم
عمر چگونه جهد از دست خلقباد چگونه جهد از بادخَن
هول تاختن و کینه آختنْش مراهمی گداخته همچون کناغ و تافته تن
کسی که سامهٔ جبار آسمان شکندچگونه باشد در روز محشرش سامان
چنان مگوی ، ولیکن چنان نمای به خلقکه مای از تو بترسد به سند و هند و یمان
این گنبد گردان که برآورد بدین سان…ـان
آسمان آسیای گردان استآسمان آس مان کند هزمان
خراس و آخر و خُنبه ببردندنبود از چنگشان بس چیز پنهان
می تند گرد سرای و در تو غُنده کنونباز فرداش ببین بر تن تو تارتنان
کوهسار خشینه را به بهارکه فرستد لباس حورالعین
آراسته کردند به پروین دو شب منکاندر شب تاریک نکو تابد پروین
سزد که بگسلم از یار سیم دندان طمعسزد که او نکند طمع ِ پیردندان کَرو
نان سیاه و خوردی بی چَربوو آنگاه مَه به مَه بود این هر دو
بیمارم از نهیب عقب رنجهدرد ِ دلم گرفته و تبْ باده
فروز باسلیق مرا ترسابگشود بامداد به نِشکَرده
که نعمهای او چو چرخ روانهمه خواب است و باد و بادفَره