دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
گرد محنت به طوف منزل ماستزهر غم تشنه ی لب ماست
ما را به طرب موعظت و پند حرام استبر اهل محبت دل خرسند حرام است
ما تشنه لب و چشمه ی حیوان نفس ماستدرویش جهانیم و هما در قفس ماست
باز آتش غم دست در آغوش رخس ماستدشنام و طرب قفل گشای نفس ماست
زخم از دهان تیغ ربودن نزاع ماستتسلیم گشتن و بتپیدن سماع ماست
کوی عشق است این که در هر گام صد عاقل گم استتا قیامت جان فراموش است و این جا دل گم است
نوشیم شربتی که شکرها درو گم استداریم عزلتی که سفرها درو گم است
رسید مژده و قاصد مقیم خرگه ماستکه بر گزیده توفیق، جان آگه ماست
پیر کعنان چمنی گوشه ی بیت الحزن استهر کجا بوی گلی باد رساند چمن است
کسی که بر اثر مدعای خویشتن استکشیده تیغ ستم در قفای خویشتن است
از بس که جور کرد به دل غم که آشناستداغم بهشت صحبت مرهم که آشناست
از نور یار چون نفسم خانه روشن استبیرون برید شمع که کاشانه روشن است
نگفتن و نشنودن زبان و گوش من استهزار نغمه گره در لب خاموش من است
منم که طاعت بت لازم سرشت من استاگر به کعبه عبادت کنم کنشت من است
گو ز من دل جمع دار آن کس که با من دشمن استهر که خود را دوست می دارد به دشمن دشمن است
درد نایافت ز بی دردی اقبال من استور نه مقصود من افتاده به دنبال من است
ممنون ترکتازی گردون دل من استآماده ی هزار شبیخون دل من است
مگر زمانه اسیر کمند آه من استکه باز بالش امید تکیه گاه من است
اندوه هجر پیشه و شادی من استجویای آفتابم و شب هادی من است
من بلبل آن گل که گلابش همه خون استمرغابی آن بحر که آبش همه خون است
تنها نه دلم باده ی نابش همه خون استمغز قلم و مغز کتابش همه خون است
خوناب آتشین ز سر من گذشته استوین سیل آتش از جگر من گذشته است
وه که از دوختن، این چاک گریبان رفته استاین شکافی است که تا دامن ایمان رفته است
دلم به قبله ی اسلام مایل افتاده استصنم تراش من از کفر غافل افتاده است