دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
کسی که دیده به حسن تو آشنا کرده استهزار گنج صرف توتیا کرده است
خوش می تپم به خون دل و به تیرم چنین زده استباز این چه ناوک است که از عشق، از کمین زده است
هم صومعه را فیض به دستور نمانده استهم گوشه ی آتشکده را نور نمانده است
از تو کس زمزمه ی مهر و وفا نشنیده استبلکه گوش تو همین زمزمه ها نشنیده است
تا چشم عشوه ساز تو مهمان فتنه استشیرین تبسمت نمک خوان فتنه است
مدار صحبت ما بر حدیث زیر لبی استکه اهل هوش عوام اند و گفتگو عربی است
غمگساری در لباس دشمنی محبوبی استخشم و ناز آرایش بیرون و بزم خوبی است
حیرت ملازم گل رخسارهٔ کسی استدیوانگی نتیجه نظارهٔ کسی است
از شوق که این ناله گرانمایه متاعی استاین شعله ی دل نام دگر سست سماعی است
زبان ز نکته فرو ماند و راز من باقی استبضاعت سخن آخر شد و سخن باقی است
دل به صد ره می رود اما مراد دل یکی استراه اگر بسیار باشد، «باش» گو، منزل یکی است
نشاء مخموری ام با مستی مجنون یکی استصد شرابم هست در ساغر کزان ها خون یکی است
یک شمه ز اصلاح می ناب گفتنی استبا زاهدان سرودی ازین باب گفتنی است
مرو به بادیه گردی که زرق و شیدایی استبرهنگی مطلب که آن لباس رعنایی است
ای دل پیاله گیر که وقت صبوح تستکز فیض جمله فتح، محل فتوح تست
سنبلی کو لاله را در بر کشد گیسوی تستلاله ای کو در کنار سنبل آید روی تست
عشق کو تا نو کنم با درد پیمانی درستاز فغان در شهر نگذارم گریبانی درست
لطف گهر عتاب بشکستدل رایت اضطراب بشکست
وای که مستانه یار، جعد پریشان شکستساغر لب ریز کفر بر سر ایمان شکست
بر میان فتنه شوخی طرف دامانی شکستترکتاز غمزه هر سو فوج ایمانی شکست
مست و بد خوبیم و همصحبت جانانهٔ مستفتنهانگیز بود آتش و همخانهٔ مست
ماهم نه نهالی است که خورشید بر اوستطوبی خس زیبا چمنی که این شجر اوست
گلزار حسن تازه ز روی چو ماه اوستگلدسته ی فریب به دست نگاه اوست
بخت جم و کاووس، عنانش به کف توستپیش آمدن از بخت، کشکش از طرف توست