دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
جز در پناه وصل و دل استوار دوستکس عافیت گمان نبرد در دیار دوست
گر شوم صد سال محروم از نگاه روی دوستدیده نگشایم مگر وقتی که آیم سوی دوست
با مهر و با محبت و با آرزوی دوستبا ما کسی چه گونه توان جست و جوی دوست
هوش اگر ناخن زند بر دل شراب ناب هستور سبو از می تهی گردد خمار و خواب هست
رو چه می خواهی دلا، ناز استغناست، هستبی وفا تنهاست وارد، رنجش بی جاست، هست
در محبت درد اگر پیچد دوا بسیار هستریش اگر ناسور شد الماس در بازار هست
گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هستتا ریشه در آب است امید ثمری هست
مژدگانی که جنون را به سرم کاری هستدرد را با دل سودا زده ام کاری هست
من نگویم که درین شهر ستمکاری هستهمه دانند که ما را به تو بازاری هست
خبری خواهم از آن کوی که اعزازی هستز برون عرض نیازی ، ز درون نازی هست
مست آمدم به معرکه، آیین کارچیستدشمن کدام و مطلب از کار و بار چیست
ای دل حدیث صبر شنیدن ز بهر چیستزهر است در پیاله، چشیدن ز بهر چیست
گر می نخورده ای ز منت انفعال چیستای خون شرم ریخته این رنگ آل چیست
بیدلی کو از او پرسم دل آواره چیستاز مزاج دل تفاوت تا به سنگ خاره چیست
ای پندگو دلم مخراش این فسانه چیستمردم ز غیرت، این سخن مجرمانه چیست
زخم کاویدن بر او الماس بستن کار کیسترسم غم خواری نکو می داند این غمخوار کیست
صومعه دیدم به جز مشتی بروت باد نیستجز عصای آبنوس و شانه ی شمشاد نیست
یک سخن نیست که خاموشی از آن بهتر نیستنیست علمی که فراموشی از آن بهتر نیست
حسنت نیازمند تماشای ناز نیستاما ز ذوق جلوه ی خود بی نیاز نیست
آن فتنه ای که مرا از تو التماس نیستتا هست او به ملک دلم روشناس نیست
اصلاح پریشانی ام اندازه ی کس نیستاجزای مرا نسبت شیرازه ی کس نیست
آن شیوه که غارت گر صد قافله جان نیستدر سلسله ی حسن تواش نام و نشان نیست
دلم به زخم توان داد، بی تپیدن نیستکه کشته ی تو نصیبش ز آرمیدن نیست
شکستن دل ما کار زور بازو نیستهلاک اهل وفا جز به نوشدارو نیست