دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
هیچگه نالهٔ من گوشزد آن مه نیستوین کمندیست که از بام فلک کوته نیست
به دل ز رفتن جانم چه عیش هاست، که نیستنکرده جای غمش صد صفا هاست، که نیست
ترک جان در ره آن سرو روان این همه نیستعشق اگر نرخ نهد قیمت جان این همه نیست
منم که از غم محرومیم جدایی نیستمیانه ی من و امید، آشنایی نیست
گر به دیرم طلبد مغبچه ی حور سرشتبیم دوزخ برم از یاد جو امید بهشت
دوش بختم دامنی در چنگ داشتدر گل روی نگاهم رنگ داشت
کوی عشق است این که مرغ سدره، این جا، پر گذاشتخوشدلی آمد که تاج غم ربا بر سر گذاشت
گذشت و بر من عاجز ببین چه حال گذشتکه شاهباز به کبک شکسته بال گذشت
موج زن در دل خیال آن لب میگون گذشتآب حیوان بین که از دریای آتش چون گذشت
دوش دل ناگشته سیر از وصل او بیهوش گشتلیک شادم کز فغان در محفلش خاموش گشت
نازنده جهان از تو به آلایش آفتای آفت آسایش و آسایش آفت
گر دل عنان فرصت از آغاز می گرفتکام ابد ز طالع ناساز می گرفت
شبم به خفتن و روزم به ژاژ خایی رفتغرض که مدت عمرم به بینوایی رفت
ای دل طمع مدار که بی غم گذارمتوین هم قبول کن که به جان دوست دارمت
گلچین عشق شو به خرد واگذار بحثتا باغ ذوق را نکند خار زار بحث
منصور و اناالحق زدن و دار و دگر هیچماییم و لبالب شدن از یار و دگر هیچ
نزدیک لب رسانده شکستیم جام صلحدشمن غیور بود نبردیم نام صلح
چنان غم تو به آزار جان ما گستاخکه با رخ تو کند خوی آشنا گستاخ
در ازل رفتم به سیر کعبه و یاری نبودآمدم در دیر، راهب بود و بیکاری نبود
عشق اگر مرد است، مرد او تاب دیدار آوردورنه چون موسی بسی آورد، بسیار آورد
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برودتا ابد کشتهی زار از پی قاتل برود
خوش آن محفل که از می گر سرایم رو بسوزاندبه هر جانب که غلتم داغ در پهلو بسوزاند
نرنجم گر به بالینم مسیحا دیر میآیدکه میداند بر بیمار از جان سیر میآید
بندهٔ دل شوم که او، خون فراغ میخوردخدمت درد میکند، نعمت داغ میخورد