دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
ای متاع درد در بازار جان انداختهگوهر هر سود در جیب زیان انداخته
ای داشته در سایه هم تیغ و قلم راوی ساخته آرایش هم حلم و کرم را
اقبال کرم می گزد ارباب همم راهمت نخورد نیشتر لا و نعم را
ای برزده ، دامن بلا راسر در پی خویش داده ما را
مرحبا ای شاهد ایام را عهد شبابوی بهین تو باوه باغ دعای مستجاب
ای دل معنی سرشتت راز دان آفتابتا ابد بر خوان دولت میهمان آفتاب
عشق کو، تا خرد بر اندازدعود شوقی به مجمر اندازد
زهر گلی که هوای دلم نقاب گشادفلک بگلشن حسرت نوشت و داد بباد
زآسمان و زمین مژده ناگهان آمدکه آفتاب زمین ماه آسمان آمد
صاحبا عید بر تو میمون بادعید نیز از رخت همایون باد
هر سوخته جانی که به کشمیر درآیدگر مرغ کباب است که با بال پر آید
سری در عهد ما سامان نداردکسی کو آب دارد نان ندارد
داورا! سال نوت محفل طراز سور بادتهنیت گویان عامت قیصر و فغفور باد
جهان بگشتم و دردا به هیچ شهر و دیارنیافتم که فروشند بخت در بازار
سپیده دم که زدم آستین بشمع شعورشنیدم آیت «لاتقنطوا» زعالم نور
زهی لوای نبوت ز نسبتت منصورمزاج عشق زآمیزش دلت رنجور
تابازم از وصال جدا کرد روزگاربا روزگار شوق چهها کرد روزگار
آمد آشفته بخوابم شبی آن مایه نازبروش مهر فزاو بنگه صبر گداز
کجا بحسن بود با تو همعنان نرگستو چشم عالمی و چشم بوستان نرگس
این بارگاه کیست که گویند بی هراسکای اوج عرش سطح حضیض ترا مماس
دل من باغبان عشق و حیرانی گلستانشازل دروازه باغ و ابد حد خیابانش
ای مهر تو جان آفرینشنعت تو زبان آفرینش
صبحدم کز دریچه ادراکنگرستم به ساحت افلاک
تبارک الله از این آسمان شتاب کرنگکه نعل آینه رنگش ندیده رنگ درنگ