دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
منم که شیشه ام از لوح مدعا بیرنگنه تشنگی کش آبم، نه آرزوچش رنگ
چهره پرداز جهان رخت کشد چون بجملشب شود نیمرخ و روز شود مستقبل
ای شب هجر تو در دیده خورشید سبلچشم روح القدس از شوق جمالت احول
نوبهار آمد که افشاند چو حسن یار گلچون وصال یار ریزد هر خس و هر خار گل
چون ز لطف آری ببالین من بیمار گلاز پی آرایش تابوت هم بردار گل
رفتم ای غم زپی عمر شتابان رفتمبشتاب ار طلبت هست زمن هان رفتم
از در دوست چگویم بچه عنوان رفتمهمه شوق آمده بودم همه حرمان رفتم
باز گلبانگ پریشان میزنمآتشی در عندلیبان میزنم
صباح عید که در تکیه گاه ناز و نعیمگدا کلاه نمد کج نهاد و شه دیهیم
من و نمودن بطلان عهدهای قدیمبذکر منقبت عهد شاهزاده سلیم
منادی است بهر سو که ای خواص و عواممی نشاط حلال و شراب غصه حرام
زهی رمیده مرا آهوی وصال از دامچنانچه از نظرم خواب و از دلم آرام
منم آن سحر بیان کز مدد طبع سلیمنبرد ناطقه نام سخنم بی تعظیم
چون گرد باد آه ز خاکم کشد علمبر فرق روزگار فشاند غبار غم
ای مرتفع ز نسبت جود تو شان علمکلک گهر فشان تور طب اللسان علم
من کیستم آن سالک کونین مسیرمکز بیخته جوهر قدس است خمیرم
گر سر بصحبت گل و سوسن در آورمدست چمن گرفته بمسکن در آورم
ای طعن فلک نوشته برسموی زلف صبا بریده از دم
چیست آن جوهر هدایت فنآسمان مولد و زمین مسکن
نه شهد لطف کزوکام جان شود شیریننه وعده ای که گلوی گمان شود شیرین
صبحدم چون در دمد دل صور شیون زای منآسمان صحن قیامت گردد از غوغای من
عادت عشاق چیست مجلس غم داشتنحلقه شیون زدن ماتم هم داشتن
ز تاب شعشعه مهر سایه بهر پناهسزد که بگسلد از شخص و پیش گیرد راه
ز فیض گلشن روی تو چون شود آگاهکه سوزد آتش حسن تو بال مرغ نگاه