دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
کردم ز شراب ناب توبهوز گفته ناصواب توبه
ای مرا بر زشتی اعمال ، نومیدی گواهدورم از حسن عمل چون رو سپیدی از گناه
گر مرد همتی ز مروت نشان مخواهصد جا شهید شو ، دیت از دشمنان مخواه
بیا که با دلم آن میکند پریشانیکه غمزه تو نکردست با مسلمانی
زهی وفای تو همسایه پشیمانینگاه گرم تو تکلیف نامسلمانی
ای دل راهزن که از عرشمبه حضیض ثری فرستادی
ز خود گر، دیده بر بندی برآنم کام جان بینیهمان کز اشتیاق دیدنش زاری همان بینی
بخوان خود درآ تا قبله روحانیان بینیبین در آینه تا آتش صد خانمان بینی
بود درکتم عدم بکر طبیعت را جایکه خرد بر سرش استاده همی گفت برآی
دمی که لشکر غم صف کشد به خونخواریدلم بناله دهد منصب علمداری
به سعی جوهر اندیشه راز دین مگشایکلید موم و سر قفل آهنین مگشای
شکست رنگ شباب و هنوز رعناییدر آن دیار که زادی هنوز آنجایی
دگر صفیر طبیعت بساز آگاهیبه عالم ملکوت است، محملش راهی
گر به دل خوش غنودمی چه غمستیبی غم اگر شاد بودمی چه غمستی